#کوچ_پارت_139
ابروهاش رو تو هم کشيد. خواست از کنارم رد بشه و به سمت در کلاس خودش بره. يه قدم برداشتم و مانعش شدم. گفت: متوجه منظورتون نشدم!
با خنده گفتم: جدي؟!
دوباره راهش رو کج کرد که رد بشه. باز مانع شدم. نگاهش رو از چشم هام جدا کرد و با حرص پايين انداخت که رو به يقه ي باز آرتيستيم بود. خنده ام بيشتر شد و گفتم: کيفت هم که همراهت نيست.
دستش رو بلند کرد و جلوي بازوم مردد موند. از کلافگيش خوشم مي اومد. ضربه اي به بازوم کوبيد و کنارم زد. رد شد... دلم تو اين مدت براش تنگ شده بود. دعواي اون روز رو به روي خودم نياوردم. به سمتش چرخيدم که بيشتر حرف بزنيم. صداي هنرجوم از لاي در اومد: چي بود استاد؟
بدون اينکه چشم از رکسان بردارم، جواب دادم: گربه کوچولو رو پيدا کردم!
رکسان جلوي در کلاسش برگشت و با تعجب نگاهم کرد. بعد به در کلاسم. هنرجوم خواست در رو کامل باز کنه و بيرون بياد که گفتم: الان ميام.
و در رو تو روش بستم و سمت رکسان رفتم. همزمان آهسته گفتم: يه کار نا تموم دارم.
با اخم گفت: از صداي گيتار خوشم مياد، همين.
جلوتر رفتم و گفتم: همين؟!
- مگه خلافه؟ داشتم رد مي شدم... گفتم...
- گفتي...؟؟!!
با ترس نگاهي به اطراف انداخت و عقب عقب رفت. با سر به بازويي که بهش ضربه زده بود، اشاره کردم و گفتم: ديه اش رو مي خوام.
نگاهم روي لب هاش موند که توي صورتش هميشه بيشترين جلب توجه رو مي کرد. عقب تر رفت و به ديوار بين در کلاس هامون چسبيد. چرا ترسيده بود؟! من که کاريش نداشتم؟! گوشه ي لب پايينش رو گاز گرفت که حال من رو خراب تر کرد. جلوتر رفتم و بازوش رو گرفتم که آروم تر بشه. مگه مي خواستم سرش رو ببرم؟ سمت خودم کشيدمش که نامردي کرد و کتاب هاي اون يکي دستش رو روي زمين ول کرد، بعد محکم به در کلاسش کوبيد... سريع عقب کشيدم. در کلاس فوراً باز شد و چند جفت چشم بهمون زل زد. صورت رکسان غرق لبخند شده بود و به من خيره نگاه مي کرد. با لبخند سر تکون دادم و رو به بچه ها گفتم: معطل چي هستيد؟ وسايل خانومتون رو جمع کنيد!
دو تا از دخترها سراغ کتاب ها رفتند. با قاطعيت بيشتر ادامه دادم: نبينم اذيتش کنيدها!
romangram.com | @romangram_com