#کوچ_پارت_131

با وجود همه ي اين حرف ها، الان مثل احمق ها پشت فرمون نشسته بودم و به جاي اينکه برم به باشگاه و مغازه برسم، زل زده بودم به در آموزشگاه!! تا ببينم کي بيرون مياد و حال و روزش چطوره. به جاي رکسان ونوس بيرون اومد. هنوز هم تو آموزشگاه پرسه مي زد! البته اين بار تنها نبود. يه پسر جوون هم دنبالش مي اومد و به بالا و پايين پريدن هاش مي خنديد. چهار تا انگشتش رو نشون پسره داد. حدس مي زدم که الان سر ِ درد داشتن سيم ها، مي خواد مخ پسره رو تيليت کنه. به سمت ديگه ي خيابون رفتند.

بالاخره خانوم بيرون اومد. همون مانتوي لعنتي ديروز رو هم پوشيده بود. دِ آره ديگه... مي خواست بفهمونه خطم رو نمي خونه. ظاهراً رامبد فقط به کت پوشيدن مردها گير مي داد. تنها بود و تو پياده رو قدم مي زد. خواستم پياده بشم و باهاش دو کلوم حرف بزنم تا از خر شيطون پايين بياد، ولي جلوي خودم رو گرفتم. به جهنم! دختره ي ايکبيري!! چيزي که زياد بود دختر...

ماشين رو روشن کردم که برم. با ديدن مهدوي که از آموزشگاه خارج مي شد، دست نگه داشتم. پا تند کرد که بهش برسه. دست چپم رو به پنجره ي باز تکيه دادم و مشتم رو جلوي دهنم گذاشتم که ببينم آخر نمايش چي ميشه. بهش رسيد و وقتي رکسان سمتش برگشت يه لبخند گل و گشاد داشت. با حرص فحشي دادم و به فرمون مشت کوبيدم. صداي بوقش بلند شد. سريع خودم رو پايين کشيدم و سرم رو دزديم. حواسم نبود که ماشين روشنه. يه لحظه خنده ام گرفت که خودم رو تو اين موقعيت انداختم. خيلي تنگ بود ولي مي ترسيدم بالا برگردم. خنده ام بيشتر شد.

بعد از دو دقيقه کمرم به درد افتاد و بالا رفتم، کسي تو پياده رو نبود. درست نشستم و به آينه نگاه کردم. چه اوضاعي شده بود. لعنت، به خودم که نمي تونستم دروغ بگم. دختره رو مي خواستم. يه کوچولو بهش عادت کرده بودم... قدش هم عيبي نداشت. لب هاش بانمک بود و جبران مي کرد. اصلاً مگه قرار بود با من واليبال بازي کنه؟! کارهاي باحال تر داشتيم واسه انجام دادن!! از فکرهام خنديدم. اما کي مي خواست منت کشي کنه؟! عمراً! ناسلامتي اون اعتراف کرده بود که من رو دوست داره. اگر من پيش قدم مي شدم يعني حق با اون بود... من بايد هر وقت عشقم مي کشيد به لباسش گير مي دادم. چه معني داشت که جلوي من حاضر جوابي کنه و حرفم رو زمين بذاره؟ شرط گذاشته بود، من هم شرطش رو اجرا مي کردم. پول مي خواست، پول در مي آوردم. ولي جرأت داشت بعدش حرف رو حرفم بياره!

نفس عميقي کشيدم و ماشين رو خاموش کردم. کارت اون مردي که اسمش هم يادم نمي اومد رو از داشبورد بيرون آوردم. شماره موبايل روي کارت رو گرفتم. جواب داد: بله؟

- سلام

- سلام. بفرماييد؟

- من زند هستم... هموني که... تو اتوبان پشت فرمون ديده بوديد.

- من نه... دخترم.

- بله.

- فعلاً يه نفر رو پيدا کرديم.

پوزخند زدم. حالا که فهميده بود پول لازمم، ناز مي کرد. گفتم: پس شرمنده، مزاحم شدم.

- حالا صبر کن ببينم چي ميشه.

- مگه نگفتيد پيدا کرديد؟


romangram.com | @romangram_com