#کوچ_پارت_130
با التماس به فرشاد نگاه کردم. جلوتر اومد و گفت: زن داداش! عادل تو عصبانيت يه حرف هايي مي زنه که منظوري ازش نداره... از بچگي همينجوري بوده...
رکسان بدتر عصباني شد و گفت: ولي من از حرفي که مي زنم منظور دارم! پس بريد کنار لطفاً!
اين بار خيلي خراب کرده بودم. کنار رفتم. در رو باز کرد ولي بين راه نگه داشت. طرف من برگشت و با لحن آرومي گفت: مي دونيد چيه؟ هر چيزي که راحت به دست بياد، قدرش رو نمي دونند.
- ...
- تا خونه و ماشين و شغل خوب نداري، سراغ من نيا! من گرون ترين جشن عروسي و بهترين ماه عسل رو مي خوام. طلا، شيربها، همه چي!!!
- ...
- اگه نيومدي هم مهم نيست... من ده ساله با دلم کنار اومدم.
منتظر جواب من نموند. چرخيد و بيرون رفت. حتي بعد از رفتنش هم حرفي براي زدن نداشتم. آب پاکي رو روي دستم ريخته بود. با اين شرايط ديگه امکان نداشت پا جلو بذارم. ديگه بيشتر از اين نمي خواستم سنگ رو يخ بشم. به فرشاد نگاه کردم که با سرزنش گفت: گند زدي!
- مي دونم.
- به دوست هات گير مير نمي دادي... اين يکي رو مي خواستي، نه؟
- آره.
- خاک بر سرت!
روي فرمون ضرب گرفته بودم و چشمم به در آموزشگاه بود. ديشب تا 4 صبح روي تخت غلت زدم و همه ي اتفاقات اين چند وقت رو مرور کردم. حتي قوه ي تخيلم کار افتاده بود و داشتم خودم رو به جاهاي ناجور مي کشوندم. يه دوش آب سرد هم گرفتم که کمکي نکرد! در نهايت به اين نتيجه رسيدم که دختره اصلاً به درد من نمي خوره، چه بهتر که زودتر قيدش رو زدم. بعد با يه پوزخند به اينکه طرف به خودش وعده ي ازدواج هم داده بوده، تخت خوابيدم تا 8 صبح.
کل روز نديدمش، نه توي راهرو ها، نه آبدارخونه. فقط گاهي صداش مي اومد که اون هم مهم نبود. سر کلاس ونوس يه چرت اساسي زدم که با غرغرش از درد انگشت هاش پريد. فکر مي کرد من مقصرم که سيم هاي باس گيتار خيلي سفتند و درد ميارند.
romangram.com | @romangram_com