#کوچ_پارت_129

- سر من داد نزن!

- دلم مي خواد داد بزنم.

پوزخند زد و با دلخوري گفت: چون شما چشمت تو اين زمينه ها حساسه، دليل نميشه که من لباس بدي پوشيده باشم.

پوزخند زدم و گفتم: اين چي بود الان؟! مودبانه ي هرزه؟!

- ...

- چشم هاي من هرزند؟

فرشاد بالاخره سکوتش رو شکست: آروم عادل!

ولي من بي توجه ادامه دادم: تو که چشمت حساس نيست چرا فرستادي دنبال من پرنسس؟

اخم کرده بود و دوباره بند کيفش رو بين انگشت هاش محکم فشار مي داد. گفت: من دنبال کسي نفرستادم.

- جدي؟! قبل من کسي نگاهت هم نمي کرد، حالا تو روم وايميستي؟!

عصباني بودم و حرف ها و رفتارش که نشون مي داد نظر من درباره ي سر و وضعش اصلاً براش مهم نيست، عصباني ترم کرده بود. همون لحظه از حرفي که زدم پشيمون شدم و سمت فرشاد نگاه کردم. با دهن باز و تاسف سر تکون مي داد. نگاهم سمت رکسان برگشت که فقط زل زده بود. مگه من رو دوست نداشت؟ گفته بودم اين جوري نگرده بايد مي گفت «چشم». چرا عصبانيم کرده بود؟ آهسته گفتم: منظورم...

حرفم رو قطع کرد و گفت: منظورت رو خوب فهميدم.

آتيش از چشم هاش بيرون مي زد. سمت در رفت. سر راهش رو سد کردم و گفتم: چرا گوش نميدي به حرف که به اينجا نکشه؟

با لبخند عصبي گفت: حق با شماست، من خيلي معمولي ام... به درد شما نمي خورم.


romangram.com | @romangram_com