#کوچ_پارت_128
رو به پسر ادامه داد: سوار شو برو!... تو محل غريبه، به زن مردم حرف مفت مي زني؟!!
پسر نگاهي به من و رکسان که هنوز ايستاده بود، انداخت. بعد به اطراف و بين آدم هايي که از کسبه ي محل و رفيق هاي من بودند، چشم چرخوند. زير لب فحشي داد و با حالت عصبي سمت ماشينش رفت. يه عده پراکنده شدند. همه مي دونستند فاميليم و اين جور دعواهاي ناموسي اين اطراف عادي بود. هنوز عصباني بودم. رو به رکسان گفتم: مگه نگفتم برو کنار وايسا؟
رکسان نگاهي به فرشاد و چند نفري که مونده بودند، انداخت. جوابي بهم نداد و خواست بره که دوباره گفتم: کجا؟ بيا داخل کارت دارم.
با سر مغازه رو نشون دادم. انگشت هاش روي بند کيفش از فشار زياد سفيد شده بود. ولي حرفي نزد و جلوتر از من راه افتاد. دنبالش وارد مغازه شدم. بقيه هم با نگاه به هم و پچ پچ فاصله گرفتند و رفتند. فرشاد با ما داخل اومد و در حال بستن در مغازه گفت: چه خبرته؟ يه سالي مي شد ديگه شلوغ کاري نکرده بودي!
جواب ندادم. همه ي حواسم به رکسان بود. بي خيال حضور فرشاد شدم و داد زدم: وقتي با اين وضع راه مي افتي تو کوچه خيابون، همين ميشه ديگه.
گيج نگاهم کرد و گفت: با چه وضعي؟
- چه وضعي؟ همين که خودت رو با آرايش خفه کردي.
نگاه معذبي به فرشاد انداخت و چيزي نگفت. چشمم روي سر تا پاش چرخيد و با ديدن مانتوي خيلي کوتاهش انگار داغ دلم تازه شد. بهش اشاره کردم و گفتم: اين مانتوئه يا تونيک؟
از رفتارم غافلگير شده بود و لب هاش رو به هم فشار مي داد. ولي بايد مي فهميد که با چي طرف شده. انگشتم رو جلوش تکون دادم و گفتم: اين وضع خيابون اومدن نيست.
داد زد: تو گشت ارشادي؟
جا خوردم. به ظاهر هميشه آرومش اينطوري داد زدن نمي اومد. ادامه داد: اين حرف ها رو بابام بايد بگه... نه هر...
- هر چي؟
- ...
- هر چي؟!!
romangram.com | @romangram_com