#کوچ_پارت_127

- اين مال هر کسي مي تونه باشه.

- مثلاً اون مهدوي ديلاق؟!

لبخند روي صورتش نشست. در کمال تعجب مچم رو سمت خودش کشيد و اولين شيشه رو روي مچم تست کرد. نگاهش روي دست من بود ولي چشم هاي من روي صورتش مي چرخيد و حواسم به لمس انگشتش روي نبضم بود. بوي ادکلن زير دماغم زد. خنک و لايت. مثل دستش، مثل خودش... اگر تا حالا شک داشتم، ديگه مطمئن شده بودم که مي خوامش. مچم رو بو کشيد و گفت: ببين خوشت مياد.

اما من امتحان نکردم. اگر مچم رو عقب مي کشيدم از دستش بيرون مي اومد... ظاهراً خودش هم علاقه اي به ول کردن دست من نداشت. تا حالا پيش نيومده بود اين همه وقت از آشناييم با دختري بگذره و دست نخورده مونده باشه. جوري بهم زل زده بود که مي دونستم اگر بخوام همين جا ببوسمش هم مانعم نميشه. اين مدل خط چشم، چشم هاش رو درشت تر نشون مي داد. رژ روشن هم به لب هاش مي اومد... لب هاش... يه امتحان کوچولو چه ايرادي داشت؟ همين الان از زندگيمون حرف زده بوديم. خيلي ناگهاني دستم رو ول کرد. صورتش رو عقب کشيد و نگاهش سمت ديگه ي مغازه چرخيد. کف دست هام رو روي پيشونيم گذاشتم و بعد موهام رو سمت بالا کشيدم. شيشه هاي روي پيشخون رو جمع کردم و گفتم: مثل اينکه کاسب نيستيم.

و به صورتش نگاه کردم که هنوز گيج بود. يه بهانه جور کرده بود که بياد من رو به هم بريزه و بره!! فقط گفت «ببخشيد» و رفت.

صداي تلوزيون رو اعصابم بود. خفه اش کردم و کنترل رو روي کيف ها انداختم. جلوي در رفتم که فرشاد رو صدا بزنم. مي دونستم تا ازم حرف نکشه نميره. دختره رو مي خواستم و اما و اگر هم نداشت! بالاخره که بايد زن مي گرفتم. ديگه حال و حول مجردي دلم رو زده بود. مطمئناً خانواده ام باهاش هيچ مشکلي نداشتند، خودش من رو مي خواست، من هم که ازش بدم نمي اومد، تازه خوشم هم مي اومد. بس بود ديگه!!! مونده بودم اول به فاطمه بگم يا به مامان. پول رهن خونه رو داشتم و مي تونستم... چشم هام روي پسر جووني که تازه از ماشين پياده شده بود، موند. به رکسان تيکه انداخته بود و هنوز انقدر نزديک بودند که جمله اش رو بشنوم. مثل آهن ربا از جا کنده شدم و بي اراده به طرفشون رفتم. صداي فرشاد که بازوم رو وسط راه نگه داشته بود، به گوشم خورد: ولش کن عادل!

داد زدم: مگه نشنيدي چي گفت؟

- شنيدم... شر درست نکن!

صدام رو بلند تر کردم و گفتم: هنوز مونده تا شر رو به چشم ببينه!

نگاهم رو روي صورت پسر زوم کرده بودم که از صداي بلندم به طرفم برگشته بود. چند نفري که اطراف بودند هم نگاهمون مي کردند. جلوتر رفتم و ترس و ناراحتي صورت رکسان واضح تر شد. گفتم: تو برو کنار!

پسر به سمتم چرخيد و با لحن از خود راضي گفت: شما کي باشين؟!

من هم جوابش رو عملي دادم. هر دو دستم چفت يقه اش شد و هيکلش رو سمت ديوار کوبيد. رکسان جيغ کوتاهي کشيد و فرشاد از پشت نگه ام داشت. صدام رو بالا بردم: شناختي؟!

هر دو مچم رو محکم گرفت و با تقلا و نفس نفس گفت: تو چکاره ي مردمي عوضي؟ بکش عقب!

و چند تا فحش ديگه که بيشتر عصبانيم کرد. من هم ساکت نموندم و بدتر از اون نثارش کردم. به سينه ام کوبيد. فشار روي گردنش رو بيشتر کردم. حسابي قيل و قال راه انداخته بوديم. بالاخره فرشاد و دو تا از عابر ها تونستند جدامون کنند. دست پسره روي دکمه ي افتاده ي پيراهنش بود و گيج مي زد که مشتم تو صورتش خوابيد. اگر نمي زدم رو دلم مي موند. باز عابرها طرفمون اومدند. فرشاد بينمون افتاد که پسر رو آروم کنه. دوباره جلو رفتم. فرشاد چرخيد. کف دست هاش رو روي سينه ام فشار داد و از لاي دندون هاش گفت: برو ديگه عادل!


romangram.com | @romangram_com