#کوچ_پارت_126

ابروش رو بالا انداخت و با لحن کنايه آميزي گفت: بله. هديه است.

بهش خيره شدم. جدي بود. شايد اومده بود کم محلي هاي من رو جبران کنه. گفته بود خيلي وقته تو نخ من بوده، حالا هم که فرصت خالي کردن عقده هاش رو داشت! خودم دو دستي تقديمش کرده بودم! با رفتار چند روز اخيرم... شايد مي خواست بفهمونه يکي ديگه رو داره، من براش مهم نيستم، ديگه ديره و اين چرندياتي که دخترها خوب بلد بودند. نصف دختر هايي که باهاشون بودم همچين کاري کرده بودند که حرصم رو در بيارند. حتي يکي دو بار عشق جديدشون رو هم آورده بودند... يعني قدم بعديش اين بود؟ چيز جدي اي بينمون نبود که دلم قرص باشه. اوقاتم تلخ شد و با نگاهي به صورت هشيار فرشاد، سمت ادکلن هاي مردونه رفتم. چند تا تستر ديگه آوردم و بدون هيچ حرفي جلوش گذاشتم. گفت: ميشه رو مچتون...

با اخم وسط حرفش پريدم: نه نميشه. بايد خودش رو مي آوردي!!

بين ابرو هاش چين افتاد و لب هاش مثل خط باريک شد. با بلاتکليفي نگاهم مي کرد. روي صندليم برگشتم. صداي تلوزيون رو زياد کردم و گفتم: هر کدوم رو خواستيد بگيد.

فرشاد سمت در رفت و گفت: داداش من بيرونم. کار داشتي صدام کن.

براش سر تکون دادم. همين که بيرون رفت، رکسان روي پيشخون خم شد. نگاهش کردم. با اخم گفت: هميشه اينطوري مشتري راه ميندازي؟

- اينش ديگه به خودم مربوطه.

- به من هم مربوطه... اگه قرار باشه خرج زندگي ازش در بياد.

- کدوم زندگي؟

- تو به من بگو؟

- ...

- من انقدر زن هستم که رک حرفم رو بگم، تو هم مرد باش، رک بگو!

سر من داد مي زد!! از مردونگي مي گفت!! وقتي چشم هاي درشت شده و نفس هاي تندم رو ديد، کمي ترسيد و آروم تر گفت: اگه من بد برداشت کردم، روشنم کن!

پلک هام رو بستم. نفس عميقي کشيدم و دوباره بلند شدم. آرنج هام رو به شيشه تکيه دادم و رو به روي صورتش گفتم: تو روشن کن که جنس مردونه مي خواي!!!


romangram.com | @romangram_com