#کوچ_پارت_132
- واسه من بهترين مهمه.
- ...
- شب بيا به آدرسي که ميدم... تنها... اونجا موتور هست.
- چه آدرسي؟
- فکر زير و رو کشيدن به سرت بزنه، خودت و خانواده و جد و آبادت تاوان ميديد!
از حرفش جا خوردم. فکر نمي کردم اوضاع انقدر ناجور باشه که جدي جدي تهديد بشم. وقتي سکوتم طولاني شد، گفت: نترس! جلوي زبونت رو نگه داري مشکلي پيش نمياد... اگه قبولت کنم هوات رو دارم. پول خوبي هم توشه.
- کجا بيام؟
آدرس رو داد. جايي سمت جنوب تهران بود. حومه ي شهر. تنها کاري که بايد مي کردم اين بود که موتور مهدي رو قرض بگيرم و چند ساعت تمرين کنم. قبلاً خودم يه هونداي قرمز داشتم که به خاطر مغازه فروختمش.
ساعت از 9 شب گذشته بود که جلوي دروازه ي بزرگي ترمز زدم. از بين آلونک هاي حومه رد شده بودم و حالا به مزرعه ها و زمين هاي کشاورزي رسيده بودم. تو چند کيلومتر گذشته حتي يه آدم هم به چشمم نخورده بود و اوضاع خطري نشون مي داد ولي من اين همه راه نيومده بودم که پشيمون بشم و جا بزنم. آدرس نمايشگاه کمالوند رو هم داشتم و اگر پاش رو کج ميذاشت خراب مي شدم سر زندگيش! با بد آدمي طرف شده بود.
چند بار بوق زدم که يه نفر در رو باز کرد. سمت ماشين اومد. شيشه رو پايين دادم و گفتم: مي خوام آقاي کمالوند رو ببينم.
سر تکون داد و گفت: کي هستي؟
- زند.
- بيا تو!
دوباره به طرف در برگشت و کامل بازش کرد. صداي قزقز لولاهاي در کهنه بدجور رو اعصاب بود. وارد محوطه شدم که بيشتر شبيه يه گاراژ متروکه بود. چند تا ساختمون کوتاه کنار هم، يه محوطه ي آسفالت شده ي وسيع که امتدادش به زمين هاي خاکي مي رسيد... دور تا دورش ديوار بلندي کشيده شده بود که روش سيم خاردار داشت. هر کس ديگه اي بود همون لحظه برمي گشت ولي من آدم جا زدن نبودم. شايد قبل از بهونه گرفتن رکسان مي تونستم با مسافرکشي و اين در و اون در زدن، زندگي خوبي براش آماده کنم اما حالا که پول قلمبه ازم مي خواست، راهي برام نمونده بود. گفته بود بهترين ها رو مي خواد، براش فراهم مي کردم تا ببينم ديگه بهونه اش چيه! اومده بودم که هر جور شده اين کار رو صاحب شم و مهم نبود به چه قيمتي.
romangram.com | @romangram_com