#ضربه_نهایی_پارت_580
سراج قبل از اینکه سراغ طلا برود پیام هاتف را توی گوشی خواند وبا سرعت ماشین را به سمت ادرسی که فرستاده بود راند .
هاتف گفته بود او هیچ ارتباطی با دزدیده شدن دخترها ندارد و ان ها توسط باربد به امیر کویت داده شدند .
حدسی که زده بود درست از آب درآمده بود .چندین بار متوالی مشت خود را روی فرمان کوبید و پاهایش را روی گاز فشار داد .
امیر کویت تنها به یک دلیل می توانست دخترها را برباید و ان هم فهمیدن جریان فراری دادن دخترها توسط شخص سراج بود !!
اما از کجا !!
هنگامیکه به انباری متروک در حومه ی شهر رسید ماشین را نگه داشت وبا قدم هایی بلند مسیر انباری را درپیش گرفت .
یک نگاه از دور کافی بود تامحسن وحبیب را بشناسد .
هردو بی توجه به صدای عربده ی باربد طرفین در کلبه روی حلبی نشسته ،سیگار می کشیدند و گپ می زدند .
به چند قدمی آنها که رسید هردو بلافاصله بلند شدند وبا احترام سری خم کردند .
سراج بدون کلمه ای حرف کت خود را از تن بیرون کشید ودست محسن داد . سپس به سمت در جلو رفت و خیلی محکم گفت
_داخل نمیاین !!
محسن سری تکان داد و حبیب کلید را روی قفل چرخاند ودر را باز کرد .
سراج داخل کلبه شد و در بلافاصله پشت سرش بسته شد .
باربد را تنها و با یک زیر پوش دید که از وسط کلبه از پا وبه صورت واروونه آویزان شده و مانند پاندول ساعت آرام و به طرفین تکان
می خورد .
نگاه هردو باهم تلاقی کرد .
ترس و وحشت از مرگ وشکنجه ای که قرار بود متحمل شود در نی نی چشمانش فریاد می کشید !!
باربد از شدت خشم و نفرت تفی روی زمین انداخت .
_حرومزاده !
اگر مردی دستم رو باز کن تا مردونه باهم بجنگیم
romangram.com | @romangram_com