#ضربه_نهایی_پارت_579

هاتف مانند شیری زخمی در خود می پیچید و نعره می کشید .
دخترها اسیر دست امیر کویت شده بودند و این اصلا به نفع او وپسرش نبود .
سراج هرگز نباید با امیر کویت دریک خط مستقیم قرار می گرفت . خشمگین نعره ای مجدد کشید و
اجیل خوری برنج را از روی میز برداشت ومحکم به دیوار کوبید .
در را باشدت باز شد ونگاه به خون نشسته ی هاتف به سمت در چرخید
محسن دست راست هاتف، پشت اتاق او کمین کرده بود با شتاب در را گشود و گفت
_قربان
جسارت به خرج داده بود . زیرا هاتف را خوب می شناخت وخوب می دانست هنگام عصبانیت او نباید دم دست او چرخید تا از خشم او در
امان ماند .
_تا قبل از تاریکی شب باربد رو زنده اینجا می خوام !! د یالا بجنب !!
محسن باسرعت چشمی گفت و از اتاق خارج شد .
بلافاصله با نفسی حبس شده
شماره ی حبیب را گرفت و با همان بوق اول ارتباط برقرار شد
_مرغ هنوز تو قفسه !؟
_توقفسه ،اما می خواد بپره

محسن پوزخندی زد و باتمسخر گفت
_خیلی زود بالا وپرش چیده میشه!!
ارتباط که قطع شد با سرعت به سمت مخفیگاه باربد رفت تا او را کت بسته تقدیم اربابش کند !!
......

romangram.com | @romangram_com