#ضربه_نهایی_پارت_578

نگاه پر اخمش را به او دوخت و با قاطعیت گفت
_ تو ایران سرگرد هستم درست !!
اما اینجا فقط مردی هستم که تحت هر شرایط وقیمتی می خواد دختری رو که دوست داره نجات بده!!
صریحا به دوست داشتن یسنا اشاره کرد واهمیتی هم به رگ باد کرده ی گردن سراج نداد !!
سراج اما دست مشت شده ش را سفت می فشرد .
فکش قفل شده بود و
تنها چیزی که مانع از خروش خشم به سطح آمده ش شده بود صدای دوست دارم یسنا بود که دائم در گوشش می پیچید!!!

نگاه شیفته ی سرمه بلافاصله جایگزین نگاه عاشق یسنا شد ومشت دستش ناخواسته از هم بازشد .
عاشق شدن حق یسنا بود. او و یاشار هم نمی توانستند این حق را از او بگیرند.
_باید باربد وهاتف رو پیدا کنیم !!
احتمالا کار یکی از این دوتاس
طاها با شنیدن این جمله نفس آسوده ای کشید .
سراج نگاهی به آسمان انداخت وخشمگین غرید
_طلا تنها کسی که می دونه باربد رو کجا می تونیم پیدا کنیم !!
من سراغ طلا می رم
طاها سری تکان داد و سراج در حین رفتن به سمت ماشین خود ادامه داد
_باید تا جایی که ممکنه دوربین ها رو چک یا حک کنیم
توام هرچه زودتر دوربین ها را حک کن
طاها با تکان دادن سر موافقت خود را نشان داد .

romangram.com | @romangram_com