#ضربه_نهایی_پارت_581
سراج پوزخندی زد .
با طمانینه آستین های لباسش را بالازد . باتمسخر سرتاپای اورا از نظر گذراند و گفت .
_ جلوم مردی نمی بینم که مردونه باهاش مبارزه کنم !!!
باربد ناامیدانه تکان دیگری به خود داد . سپس نگاهش خیره به قدم های محکم وشمرده ی سراجماند که به سمت او جلو میامد .
بوی مرگ را از نزدیک استشمام می کرد وبرای اولین بار به شدت ترسیده بود .
می دانست این بار سراج کوچکترین رحمی به او نخواهد کرد .
عفریته ی سیاه مرگ در نگاه سراج بال می زد .
یک چیز را خوب می دانست وان
این بود که این مرد هیچ رحمی به اونخواهد کرد .
پس عجز ولابه هیچ فایده ای نداشت .
علی رقم ترس فراوانی که داشت . لبخندی گشاد روی لب نشاند وگفت
_خیلی کنجکاوم بدونم
الان سرمه زیر امیره یا یسنا
یاشایدم هردو !!
سپس باصدای بلندی خندید
زبان روی لب کشید و ادامه داد
_بی شک تو بیشتر از من از سلیقه ی خاص و اشرافی امیر باخبری !!
حالا سراج کاملا مقابلش ایستاده بود
رگ های متورم شده ی گردنش نشان از بجوش آمدن دیگ غیرتش بود.
romangram.com | @romangram_com