#ضربه_نهایی_پارت_570

از صدای مجدد او ،به خود امد .
بغض گلویش را فشار داد .
آیا امکان داشت که این بار اخری باشد که با طاها صحبت می کند .

قلبش فرو ریخت و قطره اشکی ناخواسته از گوشه ی چشمانش سرید . ،
نهیبی بر سر خود کشید وگوشی را به لب های خود نزدیکتر کرد.
فاصله ی موتور سوار ها با ان ها کم تر شده بود .
_خوب گوش کن طاها وقت زیادی ندارم !!
_یسنا ، دختر، صدای باد می پیچه تو گوشی صدات رو واضح ندارم !! یکبار دیگه بگو
کجایی تو !!
یسنا سعی کرد بلند تر صحبت کند. جمله ش را تکرار کرد و ادامه داد
_ احتمال خیلی زیاد من وسرمه هر دوباهمگیر بیفتیم . مقاومت ما الان بی فایده س وممکنه به قیمت جونمون تموم شه
پیش سراج برو وبهش بگو که من تمام سعیم رو می کنم که مواظب جون سرمه باشم . بگو منتظرش می مونیم !!
صدای متحیر وبلند طاها در گوشش اکو شد
_یسنا ! کجایی تو !!
هرجا هسی ادرس بده من زود خودم رو می رسونم .
باتوجه به نزدیکی ان ها و خیابان فرعی خلوت محال بود بتوانند از چنگ ان ها بگریزند و منتظر طاها بمانند .
مخصوصا که سرمه مکالمه ی او راشنیده بود و چون موتور سوار ها را دیده بود کاملا دستپاچه شده بود به طوریکه می خواست موتور
را وسط اتوبان خاموش کند .
یسنا به موقع سر او فریاد کشید

romangram.com | @romangram_com