#ضربه_نهایی_پارت_569
یسنا از پشت با یک دست کمر اورا گرفته واز رانندگی محتاطانه ی خواهرش لذت می برد .
چند دقیقه سپری شد و او ناگهان با تیزبینی که داشت از آینه ی جلوی موتور متوجه ی چند موتوری شد که با فاصله ی نسبتا کمی ان ها
را تعقیب می کردند .
در آنی گلویش خشک شد . بار دیگر به امید آن که اشتباه می بیند از اینه به آن ها خیره شد و با ناامیدی متو جه شد که اشتباه نمی کند .
فکرش را سریع بکار انداخت .
او اسلحه همراه نداشت و نمی دانست رانندگی سرمه در چه حد است .
در حالیکه شک نداشت تعقیب کننده شان بهترین راننده بودند .
او ماجراجویی وهیجان در زندگی کوتاهش بسیار داشت . بارها صحنه ی گریز و تعقیب را بازی کرده بود وهرگز دستپاچه نشده
ونترسیده بود .
اما این بار همه چی فرق داشت
سرمه کنار او بود وجانش بستگی به تصمیم او داشت .
دست از کمر سرمه جدا کرد . قامتش را صافت تر کرد سپس از جیب خود بلافاصله گوشی ش را دراورد و شماره ی سراج را گرفت
اما او در دسترس نبود .ترس ونگرانی در کل وجودش چنگ انداخت . او در آن لحظه نگران خود نبود وتنها از جان سرمه بیم داشت !!
فکری رعداسا از ذهنش گذشت . بلافاصله اسم طاها را لمس کرد و شماره ی او را گرفت . شانس با اویاری کرد و در سومین بوق صدای
گرم او در گوشی پیچید
_جانم یسنا
#ضربه نهایی
#چهارصد_پونزده
لحظه ای در آن موقعیت دلش برای صدای بم و کلمه ی جانم گفتن او ضعف رفت . دختر بود دیگر !!
_یسنا
romangram.com | @romangram_com