#ضربه_نهایی_پارت_571

_سرمه فقط برو
_ یا خدا یسنا !!
بگو کجاین لعنتی!!!
صدای محکم طاها اورا به خود اورد
بغضش را فرو خورد و محکم تر از هرزمان دیگری گفت
_تا چند دقیقه دیگه گیر میفتیم و می خوام قبلش بهت یه چیزی بگم
لحظه ای سکوت بینشان برقرار شد ویسنا خیره به موتور سواری که با اسلحه برای او خط و نشان می کشید ادامه داد
_دوست دارم
چند موتور سوار کمی جلوتر از خلوتی خیابان استفاده کرده و خیابان را برای آن ها بستند .
صدای فریاد وحشتزده ی سرمه و جیغ لاستیک بر اسفالت داغ خیابان، براثر ترمز ناگهانی را هردو شنیدند.
قبل از اینکه بخواهد گوشی را خاموش کند صدای گرفته و مصمم طاها رو شنید

_منتظر هردوی ما بمونین !! خیلی زود نجاتتون می دیم . بهت قول می دم !!
یسنا قلبش لرزید . کاسه ی چشمانش پر از اب شد ولبخندی کمرنگ لبش رازینت داد.
کمتر از چند ثانیه ، موتور سوار ها مثل ملخ های صحرایی به سمت آنها هجوم اورده و دورشان را گرفتند .
ابتدا یسنا پیاده شد و بعد بی اعتنا به آن ها وتهدید شان ،دست سرمه را که مثل مجسمه ای خشکش زده بود گرفت و پیاده کرد .
سرمه ، به سختی سعی داشت سدی مقابل دیدگان خیسش بگذارد تامانع ریزش اشک هایش شود .
اما خوب می دانست یک تلنگر کافیست تا سد بشکند وسیل اشک هایش جاری شود .
_ چیزی برای ترس وجود نداره سرمه!
سرمه نگاهش را به یسنا دوخت . در نگاه او هیچ اثاری از ترس دیده نمیشد و فقط شراره های خشم و نفرت بود که در دیدگانش زبانه

romangram.com | @romangram_com