#ضربه_نهایی_پارت_557
اهی کشید . بدن سنگین شده ش را به سختی از روی کاناپه بلند کرد وبه سمت عکس رفت . قاب عکس را از روی دیوار جدا کرد و در
آغوش گرفت .
گویی بعد از این همه سال و گناه شرم داشت که نگاهش را در نگاه شهلا بدوزد .
او درست وقتی روحش را به شیطان فروخت که آن طفل شیر خوار را از آغوش مادرش جدا کرد !!
لحظه ای از ذهنش گذشت اگر به گذشته باز می گشت بازهم کارهایش را تکرار می کرد .
صدایی محکم در ذهنش فریاد کشید
_هرگز ، هرگز
شک نداشت هیچ چیز حتی ان عشق افلاطونی و آن کینه ی شتری ارزش آن را نداشت که همسر وفادار ومهربانش و همچنین تنها پسرش
را از دست بدهد !!!
خاطرات دور ونزدیک مربوط به آن بیست سال را ، گویی باد تندی به همراه خود اورده وبا همان سرعت ، از او دور می کرد .
او در زندگی خود مرتکب جنایت های بسیاری شده بود.
گویی تمامی گناهایش تبدیل به اژدهایی غول پیکر شده بود که از دهانش آتش زبانه می کشید و در ان نیمه ی شب وجودش را به
رعشه انداخته بود !!
چشم روی اژدها وخاطرات ش بست .
خاطراتی که حتی مستی همنتوانسته بود از مرور دقیق ان بکاهد !!!
واخرین تصویر ذهنش ، متعلق به یسنایی بود که او را عمو خطاب می کرد وروی زانوی خود هاتف بزرگ شده بود واو بی رحمانه
وپیروز احساسات شیطانی ش دستور قتلش را صادر کرده بود .
حالا دیگر برای پشیمانی بسیار دیر شده بود . اه کشیدن وحسرت گذشته را خوردن دردی را دوا نمی کرد!!
پس باید گذشته را رها می کرد .
romangram.com | @romangram_com