#ضربه_نهایی_پارت_558

وچاره ای می اندیشید.
باید پسرش را نجات می داد .
دیر یا زود یاشار حقیقت را می فهمید و او در مقابل خطری که امیر کویت پسرش را تهدید می کرد هیچ بود .
یاشار شاید به خاطر شهلا از خون پسرش می گذشت اما امیر کویت هرگز!!
سراج متهورانه دست به لانه ی زنبور کرده بود !!
خبر داشت که باربد در تکاپوست تا امیر کویت را ملاقات کند وباید قبل از او جان پسرش را نجات می داد .
پلک گشود .دیگر خبری از آن اژدهای غول پیکر نبود !!
قاب عکس را از سینه ش جدا کرد
ومردمک لرزانش را مجدادا در نگاه غمگین شهلا دوخت .
شهلا با همان نگاه ارام ومحجوبش گویی او را به میز محاکمه کشانده بود !!
او با سنگ دلیش صاحب این نگاه درد کشیده را با دنیایی ارزو ورویا زیر خروارها خاک خوابانده بود !!
همراه با بغضی سنگین لب زد
_ من بی رحمانه و با سنگدلی این دنیا رو بکامت تلخ کردم و باعث جوون مرگی ت شدم .
وخوب می دونم حتی روحت هم تو اون دنیا اسوده نیست ونگران تنها پسرت سراجه !!
اما تو اسوده بخواب و من
بهت قول می دم تا اخرین قطره ی خونم از جون پسرمون محافطت کنم !
......
باربد لبخندی زد و برای موفقیتی که به دست اورده بود خود را مهمان ویسکی کرد .
در نهایت او توانسته بود وقت قراری با امیر کویت بگیرد . هرچند موفق نشده بود شخصا او را ببیند . اما تمام مدارک وعکس ها را به
دست فرستاده ی او سپرد .

romangram.com | @romangram_com