#ضربه_نهایی_پارت_556
وجودش از حسادت ونفرت اشباع شد
ناگهان فکری از سرش گذشت .
یکی از این دختر ها حق او بود .
اگر او نبود مسلما نه خاتونی بود ونه دوفرزندش !!
او هم دلش می خواست فرزندی از خاتون داشته باشد . فرزندی برای خودش !!
فرزندی که جای خاتون را برایش پر کند و سرپوشی برای پوشاندن تمام تحقیر ها وعقده هایش باشد .
نگاهش بین دو تا دختر چرخید .
فکری که ابتدا جرقه زده بود هر چه که می گذشت شعله ورتر می شد .
به گفته ی ان زن ، خاتون قبل از به دنیا اوردن فرزند دوم از حال رفته بود .
پس جز خودش و ان پیرزن هیچکس راز قل دوم را نمی دانست .
از این اندیشه لبخندی روی لب نشاند .
گویی سرنوشت هم دست به دست او داده بود !!
راه بستن دهن آن زن فقیر روستایی را خوب می دانست .
با کمی پول می توانست دهن زن را ببندد و به یمن تو لد دخترش جانش را بهش ببخشد !!
زن خیلی زود قل دوم دختر را که هدیه ای هز جانب خدا برای او بود شست و لای چادری کهنه پیچاند و در آغوش او گذاشت
وسفارش کرد خیلی زود به بچه شیر بدهد .
هاتف نیز قبل از رفتن به زن سپرد مراقب خاتون باشد تا او برمی گردد . وبه این ترتیب قبل از اینکه خاتون هوشیاریش را به دست
بیاورد فرزندش را از انجا دور کرد .
.....
romangram.com | @romangram_com