#ضربه_نهایی_پارت_549

او پسرش را برای همیشه از دست داد مانند همسرش .
جام ویسکی را به دهنش نزدیک برد و حجم زیادی از آن رابلعید .
از سوزش گلویش اشک به چشم آورد .
جام شیشه ای را به دیوار مقابلش کوبید
وبرای چند ثانیه صدای تکه شدن جام سکوت مرگبار خانه را شکاند .
از جای خود به سختی بلند شد .
وتلو خوران خود را به اتاقش رساند ومقابل عکس همسرش خود را روی کاناپه انداخت .
نگاهش را به ان عکس سه نفره دوخت .
غمی که در نگاه شهلا در عکس موج می زد مانند پتکی بود که با شدت روی سرش کوبیده می شد .
نگاهش از نگاه عمکین شهلا در نگاه سراج نشست . حتی در عکس هم نگاه او نفود ناپدیر بود . نگاهش از سراج به نگاه خودش در عکس
چرخید .
غرور و نخوت در آن فریاد می کشید .
آه وحسرتی که در سینه ش پیچ وتاب می خورد ناتوان تر از هر زمانی از حنجره ش خارج شد .
گویی زمان آن رسیده بود که با اشتباهاتش در خط مستقیمی قرار بگیرد.
نگاهش را مجدادا در نگاه کشیده و مشکی شهلا گره زد و برای اولین بار اعتراف کرد که راه را زمانی اشتباه رفت که از سر انتقام از
خاتون و یاشار پای شهلای بیگناه را وسط بازی کشید .
شهلایی که فریب اورا خورد و دل به دلش سپرد غافل از آنکه او بی رحمانه برایش چه خواب های دیده ست !!
اهی دیگر کشید و گذشته مانند سربازانی در مقابلش به رژه پرداختند .
او از جوانی عاشق خاتون بود . اما خاتون چشم روی عشق او وحتی خانواده ش بست و با دوست خود او یاشار ازدواج کرد .
واو احمقانه ترین تصمیم زندگیش را شب عروسی آن ها گرفت.

romangram.com | @romangram_com