#ضربه_نهایی_پارت_548

_برو خدات رو شکر کن که به سراج قول داده بودم تا دستم بخون کثیفی الوده نشه !!
اما حالا وهمین لحظه به تو یه قول دیگه می دم !!
بهت قول میدم اگر یکبار دیگه تو رو نزدیک خانوادم ببینم چشم روی قولممی بندم و خودم می کشمت حرومزاده !!!
سپس با پشت کف دست ، محکم روی لب ها و گردنش کشید .
اب دهانش را روی صورت او انداخت.
از روی تخت گوشیش را برداشت
وبا همان لباس ، از اتاق خارج شد .
باربد خنده ای از شدت حرص وخشم کرد .
نگاهی به خونی که از ورای زخمش فوران زده بود انداخت.
خطی کاملا حرفه ای بود .
بدون آنکه چاقو را فرو کند توانسته بود زخم عمیقی ایجاد کند !!
الحق که دختر یاشار بود !!
دستش روی زخم مشت شد !!
باز هم به همان راحتی شکست خورده بود !!
اوضاع به طرز عجیبی بهم ریخته بود و به نظر میامد کنترل از دست همه خارج شده وبه دست قدرتی ماورایی هدایت می شود !
از طرفی هاتف بود که می بایست حقیقت را می پذیرفت واز ان کشور با سرعت گریخته وناپدید می شد وتا اخر عمر گمنام زندگی می
کرد . .
وحقیقت آن بود که او باز هم بازی را به یاشار و شاید به خود ش باخته بود . به خودی که هیچ وقت نتوانسته بود آن کینه ی قدیمی را
به فراموشی بسپارد وبا زن و پسرش در ارامش زندگی خود را بگذراند .


romangram.com | @romangram_com