#ضربه_نهایی_پارت_282

تخس وسرکش همیشه باعث ارامش او بود .
سرمه با شنیدن صدای خنده ی او با حرص سری تکان داد .
سراج فشار ملایمی به دست ظریف او که همچنان به دست او چسبیده بود وارد کرد و با صدای خش داری گفت

_مرگ من به دستهای تو !! خنده دار و غیر ممکنه... اما به هر حال برات ارزوی موفقیت می کنم !!!
فعلا ماساژت رو شروع کن دختر !
سپس برگشت وپشت خود را به او کرد ونگاه سرمه لحظه ای روی کتف وسرشانه های عضله ای او مات ماند . درخشش قطرات اب
روی پوست برنزه ی او حسابی ان عضلات پیچیده وسخت را ، به رخ ببینده می کشید.
_اگر دید زدنت تموم شد شروع کن !!
صدای طعنه آمیز سراج، سرمه را به خود اورد
آب جمع شده در دهانش را به سختی قورت داد ودست مرتعش خود را جلو برد وزمانی که روی کتف او نشست چیزی در اعماق
قلبش فرو ریخت .
قلبش شروع به تپیدن کرد وبرخلاف دقایق قبل که از سرما می لرزید ، ناگهان وجودش گر گرفت واز حرارت آن سوخت . گیج شده و
خواست دستانش را از کتف او جدا کند که دست سراج روی دستانش نشست وبلافاصله صدای مردانه اش در حمام پیچید
_سرمه ماساژ رو شروع کن !!
فشار ملایم دست او روی دستانش ، به او فهماند که نمی تواند از زیر ماساژ دادن این مرد شانه خالی کند . نفس عمیقی کشید وحجم
زیادی از هوا ی داخل حمام را به داخل ریه کشید . باید آرامش خود را حفظ می کرد .
با این فکر دستانش مجدادا باتردید روی کتف او قرار گرفت .
دقایقی که گذشت سراج لبخند رضایتمندی روی لب نشاند و جام خود را مجدادا پر کرد . لبخند پهن نشسته روی لب او ، سرمه را
همچون کوه آتشفانی آماده ی فوران کرد .با خشم تمام قدرتی که داشت را روی انگشتانش ریخت و به بهانه ی ماساژ، پوست سفت

romangram.com | @romangram_com