#کیارش_پارت_230

- شرمنده سیاوش ولی من باید برم خدافظ!
همه رو کنار زدم و از خونه اومدم بیرون سوار ماشینم شدم با سرعت سمت بیمارستان روندم، تو راه زنگ زدم به آفای اکبری و گفتم هماهنک کنه من برم پیش طنین ولی این دفعه تو اتاق نه پشت شیشه، اونم گفت باشه تشکر کردم و تماس و قطع کردم، تو راه همش گوشیم زنگ میخورد واسم مهم نیست کیه؟ یا چکارم داره؟ فقط میخوام برم پیش عشقم، بعد از ده دقیقه رسیدم بیمارستان از ماشین پیاده شدم و سریع رفتم تو بیمارستان و رفتم ICU و بدون اجازه وارد شدم سزیع یه گان پوشیدم و رفتم تو اتاق طنین و نشستم رو صندلی کنار تختش، به صورت مهتابی طنین نگاه کردم اشکام رو گونه م جاری شد هق زدم!
- طنین... تورو خدا... چشماتو باز کن...دیگه طاقت ندارم...همه بهم تیکه...میندازن!
سرمو گذاشتم رو دستش و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن، یه ساعت گذشت و من چقد تو همون حال به طنین التماس کردم که چشماشو باز کنه ولی چشماشو باز کرد، یاد مفاتیح کوچیکی که همیشه تو جیب کتم میزارم افتادم مفاتیح و از جیبم دراوردم و شروع کردم به دعا خوندن، تا حالا خودمو اینقد نزدیک به خدا حس نکرده بودم، اشکام بی صدا رو گونه م میچکید سرم پایین بود که یه دست ظریف موهامو بهم ریخت فکر کردم مثل همیشه طنازه، سرمو آوردم بالا که چشمم به دوتا چشم قهوه ای دوست داشتنی افتاد، طنین به هوش اومده بود از شدت خوشحالی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم، طنین با صدایی که از ته چاه میومد گفت:
طنین - کیارش ببین چشمامو باز کردم اشکاتو پاک کن و دیگه گریه نکن!
با این حرفش گریه م شدت گرفت و دیگه خنده ای رو لبم نموند سریع از اتاق رفتم بیرون و دکتر و صدا زدم، دکتر اومد بهش گفتم طنین به هوش اومده و با هزار التماس اجازه داد وقتی طنین و معاینه میکنه منم تو اتاق باشم، دکتر معاینه ش کرد و با سرخوشی گفت:
دکتر - خب خانم خوش خواب بالاخره به هوش اومدی، ظاهرا که حالت خوبه، فقط برای اطمینان باید ببریمت و ازت چندتا آزمایش بگیریم!
بعد روکرد سمت پرستاری که تو اتاق بود و گفت:
دکتر - خانم سعیدی بیارینشون برای آزمایش!
بعدم دست من و گرفت و از اتاق آوردم بیرون و با خوشحالی گفت:
دکتر - خب کیارش طنین که به هوش اومد و خداروشکر حالشم خوبه زود برو همه رو خبر کن که بعد تز آزمایشات منتقل میشه به بخش و با اینکه ساعت ملاقات نیست ولی شما میتونید بیاید و ببینید این خانم خوش خواب!
لبخندی زدم و گفتم:
- چشم!
طنین و بردن که ازش چندتا آزمایش بگیرن منم به همه زنگ زدم و گفتم طنین به هوش اومده بعدم رفتم و پندتا جعبه شیرینی خریدم سه تاشو دادم به یه پرستار واسه پرسنل بیمارستان و بقیه رو هم دازم به کسایی که تو بیمارستان بودن، بعد از دو ساعت طنین و منتقل کردن بخش نمیدونم چرا بچه ها نیومدن؟ بی خیال! سریع رفتم پیشش، طنین با ناراحتی نگام کرد و گفت:
طنین - تنهایی؟
دلیل ناراحتی شو فهمیدم لبخندی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com