#خیس_مثل_باران_پارت_388

عه عه عه بچه های این دور زمونه چقدر بد شدن...

سامی خندیدو گفت:—آراد خان اومد بریم بـــــــاغ خاطره ها عمو اینارم بگیم بیان...

چشم غره ای رفتمو گفتم:—صد بار بهت گفتم به بابات نگو آراد خان بدش میاد...

همون لحظه صدای آناحید تو فضا پیچید، بستنی هارو جلومون گذاشتو گفت:

—من امشب تولد دوستم دعوتم فردا شب بریــــم باغ خاطره ها...

سامی پوزخندی زدو گفت:—چه خوش خیال شدی آنا به نظرت بابا میزاره بری تولد، اونم شب؟

آنا پشت چشمی نازک کردو گفت:

—من عشق بابامم یه کم اصرار کنم میزاره...

سامی اخماشو تو هم کردو گفت:—بیخود حالا یه بار من نرفتم اداره ماموریت ندارم میریم باغ خاطره ها بحثم نکن...

نگاهمو از چیره بغ کرده ی آنا گرفتمو رو به سامی با نگرانی گفتم:

—پسرم الهی قربونت برم، واسه بار هزارم میگم کارتو دوست ندارم...

سامی عاصی شده از حرفای تکراریش پیشونیمو بوسیدو گفت:

—مادر جون فداتبشم خواهش میکنم بس کن، به خدا قسم سرگرد بودن شغل مورد علاقه ی منه میدونی که از بچگی دوست داشتم پلیس شم و مطمئن باش هیچیم نمیشه...

-آخه خطر ناکه...

صدای بابا اومد بابا اومد آنا باعث شد بحث بین منو پسرم بازم نیمه تموم بمونه...

آنا با عشق رفت دمه درو گفت:

—سلام بابا جونم...

-سلام دختر خوشگلم...

صدای آرادو که شنیدم با ناراحتی رومو برگردوندم، سامی با نگاه موشکافانه ای گفت:

romangram.com | @romangram_com