#خیس_مثل_باران_پارت_389
—اوی اوی ببینم چیشده مامان من نرفت استقبال عشقش، حالام داره قیافه میگیره؟
خواستم چیزی بگم که صدای آراد مانع شد:
—سلام نفس دایی...
آیسان با عشق داییشو بغل کردو گفت:--دایی بالاخره داستانتون تموم شد...
آراد بعد از بوسیدن پیشونی خواهر زاده و احوال پرسی با پسرش اومد نشست رو به رومو گفت:
—سلام عرض شد گیسو خانوم؛ قبلنا یه چایی میدادی دستمون، یه خسته نباشید میگفتی...
رومو کردم اونطرف که نبینم چشمای مهربون مرد ۵۶ سالمو، که اگر ببینم دیگه قهر کردن و ناز کردن تو رفتارم جایی نداره، که اگه ببینم نمیتونم سرد باشم...
آراد پوفی کرد و با اشاره به بچه ها با صدای ضعیفی گفت:
—صد بار بهت گفتم بحث بین منو تو مال تو اتاق خوابمونه نه اینجا و جلوی بچه ها...
با ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:
—چرا پسرت نباید بدونه دیشب میخواستی رو مامانش دست بلند کنی...
هیسی کردو آروم تر گفت:—میخواستم ولی نزدم که، صد بارم گفتم غلط کردم اشتباه کردم، گیسو قبول کن توام اشتباه کردی ...
اخمی کردمو گفتم:--هیچ اشتباهی نکردم بعد ۳۰ سال زندگی هنوزم از این رفتارات دست برنداشتی هیچ وقت یادم نمیره حرکت دیشبتو...
صدایه آنا باعث شد مرد من با دلخوری چشم ازم بگیره، آنا در حالی که سینی حاوی آبمیورو جلوی پدر عاشقش میزاشت گفت:
--بابا جونم یه چیزی بگم؟
آراد نچ نچی کردو گفت:--میگم مهربون شده نگو کاری داره...
آنا سرتقانه پا زمین کوبیدو گفت:--من همیشه مهربون بودم، میخواستم بگم...
سام وسط حرفش پریدو گفت:—
romangram.com | @romangram_com