#خیس_مثل_باران_پارت_336
—عمم مجبورش کرد ازدواج کنه، تا رز نه میاورد دستشو میزاشت رو قلبشو میگفت آی قلبم دارم میمیرم، شیرمو حلالت نمیکنم و فلان و رز من ازدواج کرد...
روزه عقدش انقدر حالم بد بود که با یه بلیط اومدم ایرانو تو رامسر ساکن شدم...
فکر میکردم دریا حالمو بهتر میکنه اما بد تر شدم که بهتر نشدم...
نگام کردو گفت:
—این بود قصّه ی تلخ من...
با ناراحتی گفتم:
—با اینکه کامل نبود اما میتونم درکت کنم...
همون لحظه تلفنش زنگ خورد، با کلافگی به صفحه گوشیش نگاه کرد که چشماش اندازه نلبکی گرد شد، ترسیدم سکته کرده باشه...
همچین به گوشی زل زده بود که فکر کردم الانه که چشماش از کاسه بزنه بیرون...
با تعجب گفتم:
--آرش؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟
وقتی دیدم جوابمو نمیده با کنجکاوی به صفحه ی گوشیش خیره شدم که چشمای منم از تعجب گرد شد؛ "رز" بود....
با استرسو هیجان گفتم:
—جواب بده خب...
رد تماس دادو با اخم گفت:—زن شوهر داره...
با هیجان گفتم:—حالا جواب میدادی شاید کار واجب داشت...
خواست حرفی بزنه که تلفنش دوباره زنگ خورد، با کلافگی رو به من گفت:
—جواب میدی بگی نامزدمی؟
با تعجب گفتم:—چرا؟؟؟
romangram.com | @romangram_com