#خیس_مثل_باران_پارت_335


نفسشو فوت کردو گفت:

--رز دختر عمه ی دوس داشتنیم وقتی به دنیا اومد من ۱۲ سالم بود، باباش فرانسوی بود و خودشم تو پاریس به دنیا اومد، از اون وقتی که به دنیا اومد عاشقش شدم، تنها فرد بورو چشم زاق تو کل فامیل رز بود، حتی باباشم چشماش عسلی بود، دوس نداشتم با فرهنگ اروپایی ها بزرگ شه بخاطر همین از بچگی همه جا باهاش بودم خودم زبون فارسیو بهش یاد دادم، کم کم که بزرگ شد اصرار میکردم که روسری سرش کنه، عمم ناراحت بود میگفت مردم مسخرم میکنن که تو همیچین کشوری دخترم روسری سرش کنه، میخواست دخترشو اروپایی بار بیاره، ولی رز همیشه و همه جا به حرفه من بود، هر چی میگفتن گوش میکرد...

حجابش مثله یه دختر ایرانی بودو اصلا اروپایی رفتار نمیکرد چون من میخواستم...

حیفم میومد که دختر خوشگلی مثله رز اثیر دستای هرزه ی مردای اروپایی بشه...

خلاصه....

رز ۱۴ ساله شدو من عاشقش شدم، من شده بودم یه مرد ۲۶ ساله و تازه با آراد آشنا شده بودم...

اما نمیتونستم از رز بگذرم اونم بد جور عاشم شده بود، حالا نمیدونم عشق بچگی بود یا واقعی...

رز ۱۴ ساله بهم اعتراف کرد عاشقمه و منم با تموم وجود پشتش بودم...

میدونستم سنامون به هم نمیخوره ولی من عاشقش بودم...

۳ سال گذشتو ما هنوز عاشقانه همدیگرو دوس داشتیم حالا رزه من ۱۷ ساله شده بودو سرگرم درسو کنکورش...

آراد شده بود همدم تنهاییام بهش میگفتم از مشکلاتم میگفتم سنم زیاده و عمم اگر بفهمه من عاشق رزم واویلا....

خلاصه آراد برگشت ایرانو رابطه ی ما تلفنی و کم کم رابطمون قطع شد....

آراد اون موقع فکر کنم ۲۶ سالش بود که برگشت ایران...

اما من ۲۹ ساله بودمو همین سنم بود که روز به روز ناراحتم میکرد....

تا اینکه عمم فهمید ما عاشق همیم، یه روز وقتی خونه نبود داشتیم همدیگرو میبوسیدیم که اومد خونه ودید...

اون روز حالم خیلی خراب بود، میترسیدم رزو واسه همیشه ازم دور کنن و همینم شد...

با تعجب گفتم:

--چطوری؟؟


romangram.com | @romangram_com