#خیس_مثل_باران_پارت_325


سری تکون دادمو گفتم:

--شما مشغول شید تا ما بیایم...

با قدمای بلند به سمته حیاط رفتم که دیدمش؛ لبه استخر نشسته بودو پشتش به من بود؛ دستاشو تکیه گاه بدنش کرده بودو معلوم بود تو هپروته....

عین پلنگ صورتی قدم برداشتم که متوجهم نشه و با یه حرکت ناگهانی هولش دادم که تعادلشو از دست دادو پرت شد تو استخر...

بالا سرش وایساده بودمو ریز ریز میخندیدم که با قیافه میر غضب سرشو از آب بیرون آورد...

لبخنده کجی زدمو گفتم:

--این به اون در...

اونم لبخند مهربونی زدو خونسرد به سمتم شنا کرد، حالا منو بگی محو اون لبخندی شده بودم که عجیب با ضربان قلبم بازی میکرد...

اما با احساس اینکه بین زمین و آسمون معلقم جیغ بنفشی کشیدمو با شدت پرت شدم تو آب...

بله نامردی نکرده بودو پرتم کرده بود تو استخر...

منم که شنا بلند نبودم داشتم دستو پا میزدم که دستای قویش دوره کمره باریکم حلقه شدو سرمو از آب بیرون آورد وقتی نگاه خیرمو دید خندیدو گفت:

--گفتم شاید هوس آب تنی کردی که اینجوری زل زدی به استخر به خاطر همین نامردی نکردمو....

جیغی کشیدمو گفتم:

--من شنا بلد نیستم اگه غرق میشدم چی؟

یه جور خاصی نگام کردو گفت:

--مگه من میزاشتم؟

سرمو به سینش تکیه دادمو گفتم:

--آراد عاشقتم خیلیم زیاد...


romangram.com | @romangram_com