#خیس_مثل_باران_پارت_324

رفت سمت آبمیوه گیریو شروع کرد درست کردن شیر موز، از اونجا که میدونست من عاشقه پستم، از تو کابینت یه مشت پسته ی مغز شده برداشتو ریخت توش...

وقتی نگاه پر حسرتمو رو شیر موز دید دره کابینتو باز کردو هر چی مغز گردو و بادوم و بادوم هندیو خلاصه هر چی دستش اومد ریخت تو آبمیوه گیری...

داشتم با حسرت به آبمیوه گیری نگاه میکردم، به مواده خوش مزه ای که داشت توش میچرخید که احساس کردم لقمه از تو دستم فرار کرد، با تعجب به آراد نگاه کردم که گفت:

--تو لقمرو بده به من منم شیر موزمو....

خندیدمو گفتم:- این لقمه از اولم مال تو بود...

با تعجب نگام کردو در حالی که چشماشو گرد کرده بود گفت:

--پس چرا ندادیش بهم؟

خندیدمو گفتم:-میخواستم اذیتت کنم...

نگاهشو خاص کردو سرشو آورد جلو، منم که فکر میکردم الانه که بوسم کنه، با ضربان قلبه بالا رفته چشمامو بستم که چشمتون روزه بد نبینه...

چنان گازی از لپه بیچارم گرفت که جیغ بنفشم به آسمون پرواز کرد...چشمامو باز کردمو خواستم جفت چشماشو از کاسه در بیارم که دیدم جا تره و بچه نیست غیب شده بود...

همینطور که دستمو رو لپم میکشیدم به بقیه کارام ادامه دادمو تا تموم شدنس به فکره نقشه ای بودم برای آزار دادن آراد...

***************★******************

نگاهمو دور تا دور سالن چرخوندمو گفتم:

--غذا حاضره...

صدای کیارشو شنیدم:

--برو آرادو صدا کن...

به کیارش که داشت با آرش تخته بازی میکرد نگاه کردمو گفتم:

--کجاست؟

—تو حیاطه...

romangram.com | @romangram_com