#خیس_مثل_باران_پارت_322
به چشمای کنجکاو کیارش و آرش نگاه میکنم و از خجالت سرمو پایین میندازم که کیارش زود تر سکوتو میشکنه و میگه:
--گیسو نمیخوای بگی چیشده؟
نگاهش میکنم و میگم:
-—همه چیزو فهمید.
اخم میکنه و میگه:-چیو؟؟
سرمو میندازم پایینو میگم:
--اینکه میخواستم دل عرفانو بدست بیارم تا....
وسط حرفم میپره و میگه:- اما تو قول دادی به کارت ادامه ندی...
سرمو میندازم پایین و هیچی نمیگم، یعنی چیزی ندارم که بگم، به صدای آرش گوش میدم
--پاشید یه فکری به حال ناهار بکنیم که معده کوچیکه داره بزرگرو میخوره....
سری تکون میدمو میگم:
--چی میخورید درست کنم؟
آرش میخنده و میگه:--هرچه از دوست رسد نیکوست...
از جام بلند میشم و میرم سمته آشپزخونه و به این فکر میکنم آخرش چے میشه، یعنی آراد منو ول میکنه؟
مگه نگفت دوسم داره؟
خودم با گوشام شنیدم که داشت به آرش اعتراف میکرد که دوسم داره! پس چرا نمیبخشه!
یعنی انقدر بخشیدن براش سخته؟؟؟؟
صدایی از درونم گفت: تو هنوز آرادو نشناختی؟
نمیدونی چقدر مغروره؟ تو با مهم ترین چیزش تو زندگیش بازی کردی! خودت جاش بودی میبخشیدی؟ چجوری با افتخار تو چشمای برادرش نگاه کنه و بگه گیسو دوسم داره؟؟؟؟....
romangram.com | @romangram_com