#خیس_مثل_باران_پارت_310

چی میتونستم بگم ترجیح دادم سکوت کنم؛ شاید با گذر زمان بتونه ببخشه....

وقتی سکوتمو دید با لحن آروم تری گفت:

--فردا میخوام برم تهران؛ اما تو همینجا میمونی...

با ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:

--چرا من باید اینجا بمونم؟

اخمی کردو گفت:-اگه میخوای میتونی بیای اما مطمئن باش حاضر نیستم حتی باهات هم قدم شم؛ فقط میخوام برم تهرانو خانوادمو ببینم؛ در ضمن باید زنده بودنمم ثابت کنمو شناسناممو بگیرم...

بغضی که به گلوم چنگ زده بود رها کردم اشکام صورتمو شست؛ با گریه گفتم:

--نامرد میخوای منو اینجا تنها بزاری؟

بغلم کردو گفت:

--به آرش میسپرم که مواظبت باشه؛ در ضمن باید حال اون مرتیکه علیم بگیرم...

محکم بغلش کردمو گفتم:

--چقد میمونی؟

دستی تو موهام کشیدو گفت :-- نمیدونم خیلی کارا دارم که انجام بدم البته باید چند وقتم ازت دور باشم تا بتونم راحت تصمیم بگیرم....

با تته پته گفتم:--یه چیزی بگم؟

اوهومی کرد که با ترس آب دهنمو قورت دادم با ترس کلمه کلمه حرف زدم

--:میگما.....میشه....حالا که تو نیستی....منم خیلی میترسم از تنهایی....میشه....کیارش بیاد اینجا بمونه....





چنان پرتم کرد عقبو روم خیمه زد که از ترس کم مونده بود قالب تهی کنم؛ اخماشو کرد تو همو گفت:

romangram.com | @romangram_com