#خیس_مثل_باران_پارت_279


با تعجب نگاش میکنم که با بداخلاقی میگه:

__چیه نگا داره؟

به لحن سرتقو بچگانش میخندمو میگم:

__چیکار میکنی؟

بداخلاق تر از قبل میگه:

_نمیبینی؟ کوری مگه؟ دارم اساسای ویلارو جا به جا میکنم؛ گمشو برو بیرون که حوصله ندارم...

از لحنش حرسم میگیره و میگم:

__منه احمقو باش میخواستم کمکت کنم که مثله خر تو گل گیر نکنی اما حالا خودتی و خودت...

بدون توجه بهش از در خارج میشم لحظه ی آخر صداشو میشنوم که میگه:

__بری دیگه بر نگردی...

برام مهم نیست که چی گفت؛ انقدر از دیدن خورشید خوشحالم که حتی دردای ضربه های کمر بندم برام مهم نیست....

با دو به سمته دریا میرمو میشینم روی شنا و با لذت دستمو توش فرو میبرم...

دریا امروز خیلی وحشیه؛ مثله آرادم وحشی و پر خروش...

با لذت بهش نگاه میکنم؛ امروز حالم خوبه حتی اگه آراد منو نخوادو باهام بد باشه...

خدا کنه که چیزی باعث نشه حاله خوبم خراب شه...

حس میکنم یه نفر کنارم میشینه...

برمیگردم نگاه میکنم؛ یه پسر خیلی خوش قیافس...

با بی تفاوتی رومو اونور میکنم که صداشو میشنوم:


romangram.com | @romangram_com