#خیس_مثل_باران_پارت_278
میخواد پسم بزنه که محکم تر بغلش میکنمو میگم:
__ تورو خدا بزار همین یه شبو تو بغلت باشم دارم از دل درد میمیرم..
پوفی میکشه و همینطور که دراز میکشه؛ منو بغل میگیره با خشونت صفتو محکم؛ اما همینم برام لذت بخشه دل دردم داره کمتر میشه و با نشستن دستش رو شکمم خوب میشه...
دستشو نوازش گر رو شکمم میکشه و کنار گوشم میگه:
__ پیش خودت فکرو خیالی نکن فقط اینکارو میکنم که زود تر بخوابی و از شرت راحت شم...
با خوش خیالی لبخند میزنمو میدونم که این حرفا فقط برای نگه داشتن غرورشه...
به دستاش نگاه میکنم؛ دستای بزرگ کشیده و پر مویی که رگاش یه کمی بیرون زده با چند تا انگشتر و یه دستبند دوره مچش...
این دستا داره دردمو از وجودم پاک میکنه این دستا برام از هر لالایی قشنگ تره و نمیدونم جادوی اون دستا چیکار کرد که بخواب رفتم.....
**
با سرو صدایی که از بیرون میومد چشمامو باز میکنم؛ نوره آفتاب بعد از 5 روز بهم حس نشاط میده...
نوری که لا به لای پرده های سرمه ای رنگ ضخیم اتاق آرادم به شدت به داخل میتابه...
اما پرده های ضخیم لجوجانه جلوشو گرفته...
با خوشحالی بلند میشمو پرده هارو میکشم کنار؛ از دیدن دریا زیره نوره گرم خورشید سرمست میشمو با هیجان میرم تو اتاق صورتی رنگ...
دره کمدو باز میکنمو لباسایه المیرارو زیرو رو میکنم...
از توش یه شلوار گشاد سفید و مانتو کوتاه و گشاد همرنگش بر میدارم...
صندلای سفیدشو که روش یه نوار صفه طلایی داره میپوشم؛ موهامو باز میکنمو بعد از شونه کردنش دوباره میبندم؛ میرم تو سرویس بهداشتی چند بار به صورتم آب میزنمو پس از مسواک زدن شال سفید میپوشم...
وقتی از در بیرون میرم آرادو میبینم که وسط یه عالمه اساس گیر افتاده...
romangram.com | @romangram_com