#خیس_مثل_باران_پارت_270

صداش مانع از فکره بیشتر میشه:

_بازم..

با گیجی میگم:_ بازم چی؟

به نون باگتای رو سفره اشاره میکنه؛ یه نون ساندویچی دیگه برمیدارمو توشو پر از سوسیس میکنم و به این فکر میکنم مگه یه معده چقدر جا داره؟

همین الان یه ساندویچ بزرگ خورد...بیخیال افکارم میشمو لقمرو میگیرم سمتش...

*************

وقتی خوب شکمش سیر شد از سر سفره بلند میشه و اصلا نمیپرسه تو چرا نخوردی..

سفررو جمع میکنم میبرم تو آشپزخونه که صداشو میشنوم:

__ ظرفارو که خشک کردی میری یه دوش میگیری؛ هیچ خوشم نمیاد خدمتکارم بوی گند بده...

با ناراحتی نگاهش میکنم؛ خدمتکار خدمتکار چه واژه ی بدی؛

واژه ای که منو از اوج رویاهام خارج کردو محکم به زمین کوبوند..

تند تند ظرفاشو میشورمو میرم سمته حموم و با لبخند تلخی میگم:

_ لباس ندارم که عوض کنم..

بیخیال شونه ای بالا میندازه و میگه:

_ به من ربطی نداره..

بازم لبخند میزنم لبخندی که از صد تا گریه تلخ تره...

میرم تو حمومو لباسامو در میارم و شروع میکنم شستنش...

وقتی خوب دوش گرفتمو همش به اینکه تا کی اینجاییمو آراد میخواد چیکار کنه فکر کردم؛ رضایت میدم که از حموم خارج شم...

بین حوله ها بلند ترینشو انتخاب میکنمو دوره تنم میبندم؛ اما بازم همه جام بیرونه..

romangram.com | @romangram_com