#خیس_مثل_باران_پارت_271


به این فکر میکنم که محرمشمو از حموم خارج میشم...

میبینمش نشسته رو تختو به دیوار سفید روبه روش زل زده؛ لبشو چنان به دندون گرفته که الان حتما کبود شده....

وقتی متوجه من میشه؛ پوزخندی میزنه و به کنارش اشاره میکنه؛ با قدمای سست میرم سمتشو گوشه ای ترین جای تخت دراز میکشم که با یه حرکت منو تو بغل میگیره...

صفتو محکم.....

صداشو کنار گوشم میشنوم:

__ سعی کن خوب به حرفام گوش کنی و لج بازی نکنی چون اونجوری وحشی تر میشمو تضمینی واسه زنده بودنت نمیکنم...

وقتی سکوتمو میبینه دستش میره سمتم حولم که بازش کنه؛ ولی من نمیخوام؛ الان تو این لحظه با این که دلتنگشم نمیخوام...

وقتی میخوام که عاشقانه باشه؛ مثل اون شب نحس تصادف مثله اون شب که عاشقانه بود؛ با حس بود...

قبل از اینکه اتفاقی بیوفته دستشو پس میزنمو از جام بلند میشم؛

صدای قدماشو پشت سرم حس میکنم؛ به سمته جا لباسی میره و با یه حرکت کمربندشو از شلوارش خارج میکنه و رو به من میگه:

__ دلت کتک میخواد آره؟ من که میخواستم بدون هیچ خشونتی کارمو بکنم ولی کرم از خود درخته...

از کمر بندش خاطره ی خوبی ندارم واسه همین با سرعت میرم رو تخت میشینمو با گریه و التماس میگم:

__ تورو خدا نزن غلط کردم بیا هر کاری میخوای بکن فقط نزن...

با شیطنت میخنده و میاد سمتم و میگه:

__ دراز بکش

با ضربانه قلبه بالا رفته دراز میکشمو چشمامو میبندم...

انتظار دارم برم تو آغوشش که با ضربه ای که به شکمم میخوره...

صدای جیغم با صدای کمربند ترکیب میشه؛ میخوام فرار کنم اما نمیتونم؛ به هر طرف که میچرخم به همون طرفم بیشتر میخوره...


romangram.com | @romangram_com