#خیس_مثل_باران_پارت_269


__سفررو پهن کن..

با چشم میگردمو سفررو پیدا میکنم؛ پهنش میکنم تو اتاقو نوشابه و ماهیتابارم میزارم وسطش...

نون باگتو تیکه تیکه میکنمو میزارم کنارشو میگم:

__ بیا بخور..

از رو تخت بلند میشه و میاد سر سفره وقتی میبینه نگاهش میکنم میگه:

__ برو اون خریدارم بزار تو یخچال...

کاری که گفتو میکنمو میرم میشینم کنارش که میبینم دستم به غذا نزده؛ با ناراحتی میگم:

__ دوس نداری؟

چپ چپی نگاهم میکنه و میگه:__لقمه بگیر برام...

با حرص براش لقمه میگیرم و میخوام بدم دستش که نمیگیره؛ با بد اخلاقی میگم:

__خب بگیر دیگه...

یه طرف صورتم میسوزه؛ از دیشب تا حالا سومین سیلی که خوردم..

سومین سیلیم از دستای عشقم نوش جان کردم...

قطره های اشکی که رو صورتم میشینرو پس میزنمو میگم:

__چرا نمیزاری برات توضیح بدم...

بی توجه به حرفم میگه:_ بزار دهنم..

لقمرو میبرم سمته دهنش که یه گاز بزرگ ازش میزنه؛ نمیدونم قصدش از این کار چیه، نمیدونم چرا نمیخواد به حرفام گوش کنه؛ یعنی انقد نسبت به من بی اعتماده...

یعنی واقعا انقدر بی اعتماده که فکر میکنه من رفتم با برادره خودش...


romangram.com | @romangram_com