#خیس_مثل_باران_پارت_268

چند تا پلاستیک رو زمینه که برشون میداره و میره تو آشپزخونه..

با صدای بلند صدام میکنه که میرم پیشش؛ با اخم گنده ای که وسط پیشونیشه میگه:

__ بیا یه چیزی درست کن کوفت کنیم...

سوسیس هارو از تو پلاستیک خارج میکنمو مشغول خورد کردن میشم و به این فکر میکنم که الان همه نگرانم شدن؛ صداش مانع از فکره بیشتر میشه:

__ شناسنامم روش مهره فوت خورده

سرمو به نشونه ی مثبت تکون میدم که عصبی میشه و جعبه ی دستمال کاغذی که دم دستشه پرت میکنه سمتم ...

با بغض نگاهش میکنم؛ مگه من چیکارش کردم که اینجوری میکنه؟ گناه من چیه؟ گناه من فقط بی گناهیه...

انقدر عاشقشم که الان با وجود بداخلاقیش با وجود بی اعتمادیش خوشحالم که نسبت بهم بی اعتنا نیست...

نگاه به قدو هیکلش که حالا فقط با یه حوله ی کوچیک دور کمرش پوشیده شده میکنم و با صدای خفه ای میگم:

__ دلم برات تنگ شده...

قهقهه ی عصبی میزنه و میگه:_ که اینطور...

وقتی لبخندمو میبینه اخم پررنگی میکنه و میگه:

_10 دقیقه وقت داری غذا درست کنی..

از آشپزخونه خارج میشه و رو تخت ولو میشه؛ دستشو رو چشماش میزاره...

به 10 دقیقه وقتم فکر میکنمو تند تند سوسیارو خورد میکنم





وقتی خوب با قارچو پنیر پیتزا مخطولش کردم نمکو اضافه میکنمو بلند میگم__ آمادس...

صدای ضعیفشو میشنوم:

romangram.com | @romangram_com