#خیس_مثل_باران_پارت_263
با عصبانیت میگم:_ علی رو مخم نرو حوصله ندارم تازه اولشه ببین چیکارش میکنم...
دستمالی به سمتم میگیره و میگه:
_حداقل خونو از رو شیشه پاک کن تا کسی ندیده
دستمالو میگیرم و رو شیشه ی خونی میکشم؛ خون پخش میشه و لکه هاش بدتر میاد تو چشم....
با دستمال خشک محکم میکشم روش اما اثرش نمیره؛ عصبانیتم دست خودم نیست عربده ای که میکشم سره علی هم دست خودم نیست:
__لعنتی پاک نمیشه.....
شیشه ی آب معدنی و از صندلی بغل بر میداره ومیده بهم...بی حوصله میگیرمش و درشو باز میکنم...
دستام به شدت میلرزه؛ لرزشش انقدر آشکاراس که نصف بطری رو سره گیسو خالی میشه؛ ولی تکونم نمیخوره...
شایدم بیداره و جرات چشم باز کردن نداره؛ به جرات میگم تا حالا انقدر منو عصبانی ندیده بود..
دستمال خیسو رو شیشه میکشم و ردای خون پاک میشه؛ با بی حوصلگی میگم:
__ علی یه جا نگه دار باید مواد غذایی بگیرم ویلا الان حتما خالیه خالیه...
نگام میکنه و میگه:__ اخه الان کجا بازه این موقع شب؟ آراد اینکارات لازمه؟ دختره بیچاره فکر میکرده تو مردی؛ درسته اشتباه کرده ولی الان زنه برادرته این کار خلافه قان.....
_علییییی
با صدای فریاد من تقریبا خفه میشه و با تن صدای ضعیف میگه؛
_مگه خدمتکارتون اونجا زندگی نمیکنه که میگی یخچال خالیه...
سری به نشونه ی نه تکون میدمو میگم:
romangram.com | @romangram_com