#خیس_مثل_باران_پارت_233


صدای خنده ی جفتشون بلند شد؛ حرصم گرفت پامو رو زمین کوبیدمو گفتم:_هیچم خنده نداشت...

فرزاد بی توجه به حرفم گفت:

__گیسو لطفا با کسی تماس بگیر که به هیج وجه با خانواده خودتو آراد در ارتباط نباشه...

رو اولین راحتی نشستم؛ دستمو زیر چونم گذاشتم و به فکر فرو رفتم؛ چند تا دوست تو مدرسه دارم اما کدوم قابل اعتماد تره؟

بینشون با مژگانو سارا صمیمی ترم؛ ولی مژگان که نامزدش عمرا بزاره بیاد؛ پس بهترین تصمیم ساراعه ولی....

با ناراحتی گفتم:_فرزاد یه نفر هست ولی مطمئنم خانوادش نمیزارن...

با تعجب گفت:_چرا نزارن؟ مگه دوستت نیست؟ فقط یه هفته..

__آخه میدونی چیه خانوادش خیلی مذهبین؛یه دونه دخترم هست روش حساسن...

سری تکون دادو گفت:_حالا یه زنگ بزن...

تلفنمو تو دست گرفتم؛اولین مخاطبم آراد بود؛ قلبم لرزید اما سعی کردم آروم باشم؛ اون خط خیلی وقته که خاموشه؛ تو مخاطبین رو اسمه سارا کلیک کردم عکسشو تو گوشیم داشتم یه عکس از چشمای درشت عسلی روشنش که به شدت خمار بود با ابروهای کمونی و اصلاح نشده؛بین ابروهاشم یه خال کوچیک بود که شبیه هندی هاش کرده بود؛ البته فرقش با هندی ها این بود که زیادی سفید بود...

تلفنو کنار گوشم گذاشتم با بوقه سوم صدای خواب آلودش تو گوشی پیچید:

__جانم..

با تعجب گفتم:_سارا خواب بودی؟

با اون صدای فوق العاده نازکو لوسش گفت:_ آره یه کم خوابیدم...

پوفی کشیدمو گفتم:_ بیدار شو کارت دارم؛ الان چه وقته خوابه دختره خوب...

__گیسو مامانم اینا نیستن حوصلم سر رفته خوب؛ چه خبر خوبی آبجی؟ حالت بهتره؟

بیتوجه به سوالش گفتم:_ مامانت اینا کجان؟

__کیش...


romangram.com | @romangram_com