#خیس_مثل_باران_پارت_232

کنجکاو نگاش کردمو گفتم چی؟؟؟

__ فردا وقتی رفتیم اونجا تو و عرفان خودتونو زنو شوهر معرفی میکنید و مثلا منم برداره توام و اینجوری میریم تو خونه ی پیر مرده؛ میگیم برای تحقیقات دانشگاهی اومدیم اینجاو هیچ کسو نداریم؛ چند روزی اونجا میمونیم تا بفهمیم آراد تا چه حد فراموش کرده...

با عصبانیت گفتم:_ بعدا که یادش بیاد از دستم ناراحت میشه نقشت افتضاحه...

شونه ای بالا انداختو گفت:_ تنها راه ما همینه..

پامو رو زمین کوبیدمو گفتم:_ اه...

فرزاد با آرامش نگام کردو گفت:_ میخوای آراد مال خودت باشه یا فقط زنده باشه؟

با سرتقی گفتم:_ جفتش

سری تکون دادو گفت:_ پس 1 هیچ کس جز ما سه تا نباید بفهمه آراد زندس؛ 2 باید اینکارو انجام بدی...

مطیعانه سر تکون دادمو گفتم:_ به بابا شهاب اینا چی بگیم؟

__میگی قراره با عرفان بری شمال حالو هوات عوض شه، برای اینکه بهت گیر ندن بگو یکی از دوستاتم بیاد...

_ آخه این همه آدم چجوری بریم خونه ی پیرمرده؟

__ اونو یه کاریش میکنیم تو الان برو بگو یکی از دوستات بیاد...

سریع رفتم طرف تلفنمو خواستم به غزل زنگ بزنم که عرفان گوشیو از دستم کشیدو گفت:_ دیونه شدی؟

_ واسه چی؟

وااااااای بلندی گفتو رو به فرزاد گفت:

__ این خنگو ببین؛ بهش میگیم کسی نفهمه داره به غزل زنگ میزنه...

از سوتی که دادم از خجالت سرخ شدم ولی خونسرد گفتم:_ خنگ خودتی خواستم به غزل بگم....

نمیدونستم چی بگم که عرفان خندیدو گفت:_ بگی چی؟

__بگم بگم........میخواستم حالشو بپرسم...

romangram.com | @romangram_com