#خیس_مثل_باران_پارت_231
دیدم عرفانو فرزاد با گلو شیرینی وایسادن وسط نشیمن جفتشون خیلی خوشحال بودن؛ اما فرزاد بیشتر سلام بی روحی دادم که فرزاد گفت:
__ اگه بدونی چیشده الان شصت دور دوره همین خونه میدویی و از خوشحالی جیغ میزنی...
سرد نگاهش کردمو گلو شیرینیو ازشون گرفتم؛ و لب زدم؛__ چرا زحمت کشیدین...
عرفان به کیکو عکس آراد نگاه کرد؛ زد زیر خنده و رو به فرزاد گفت:_ اینجارو نگاه کن برا آراد تولد گرفته....
از بی احساسیش حرصم گرفتو رفتم تو آشپزخونه که جفتشون اومدن دنبالمو فرزاد گفت:
__به جای شربت درست کردن مژدگونی بده...
_مگه چیشده؟
داشتم شربتارو میریختم تو لیوان که گفت:_ آراد پیدا شده؛ زندس....
انقدر سریع گفتو انقدر هول کردم که پارچ از دستم افتادو قبله اینکه رو پام میوفته عرفان منو کشوند تو بغلش محکم به خودش فشار داد و زیر گوشم گفت:_
حواست کجاست...
سریع خودمو از تو بغلش کشیدم بیرونو بی توجه به شیشه شکسته ها رو به فرزاد گفتم:_ راس گفتی؟
سری تکون دادو گفت:_ آره امروز همون آقایی که رفتیم دره خونش زنگ زدوگفت؛ حاج رجب همون پیرمردی که آرادو با خودش بردرو پیدا کرده؛ گفت یه پسره جوونی باهاشون زندگی میکنه و حافظشو از دست داده؛ خانوادشو نمیشناسه که برگرده پیششونو از قضا اون پسر همون آراده...
با هیجان گفتم:_ از کجا مطمئنی؟
با آرامش گفت:_ مرده گفت پسری که پیششونه قد بلنده و قیافه غربی داره خیلیم مغروره و تو روستا به هیچ احدی محل نمی ه...
چشمکی زدو اضافه کرد:_ به دختر دبیرستانیام ریاضی یاد میده...
بی توجه به شیطنتش بی توجه به اینکه غریبس بی تومه به اینکه نامحرمه و الان برادر شوهرمم اینجاس پریدم بغلش و انقدر محکم فشارش دادم که منو از خودش جدا کردو با لبخند گفت:__ فردا صبح ساعت6 حاضر باش میریم رامسر...
با ناراحتی گفتم:_ الان نمیریم؟
__ الانم بریم نمیتونیم ببینیمش؛ اون الان تورو فراموش کرده؛ اگه بری و بهش بگی من زنتم با شناختی که ازش دارم قبول نمیکنه و کولی بازی در میاره؛ من یه نقشه ای دارم...
romangram.com | @romangram_com