#خیس_مثل_باران_پارت_230
سری تکون دادمو وارد آموزشگاه شدم...
**************************
با خستگی کیفمو رو کاناپه انداختم؛ امتحان خوبی بود؛ مطمئنم قبول میشم؛ ولی اصلا مهم نیست؛
گیتی هر چی سعی کرد شب منو ببره خونش قبول نکردم؛ میخوام امشب من باشمو آراد...
امشب شبه تولدشه...
کیکی که براش خریدمو تو یخچال گذاشتم؛ شمع 28 کنارش گذاشتم رفتم تو حمومو یه دوش حسابی گرفتم...
امشب میخوام خوشحال باشم میخوام به خودم برسم...
یه لباس کوتاه مشکی پوشیدم؛ هنوزم نمیتونم مشکیمو درارم؛ از همون روزی که از رامسر برگشتیمو من نا امید شدم
هم زندگیم سیاه شد هم لباسام...
موهامو اتو کردمو آرایش غلیظی کردم؛ انگار فکر میکردم آراد قراره شب بیاد خونه...
صندلامو پوشیدمو رفتم تو آشپزخونه... وسایل لازانیارو گذاشتم رو کابینتو شروع کردم درست کردن؛ یاده اون روز افتادم؛ یه هفته بعد از اینکه از رامسر اومدیم عرفان با گلو شیرینی اومد خونه و کلی ازم معذرت خواهی کرد؛ منم باهاش آشتی کردم...اصلا برام مهم نبود؛ تمامه حسامو از دست داده بودم؛ دیگه نه کینه ای تو دلم بود نه غروری نه لجبازی....
هیچی فقط عشق آراد بود که داشت لحظه لحظه جونمو میخورد و امیدوار بودم روزی جونمو بگیره و بمیرم...
************************
شمع 28 سالگیو رو کیکش گذاشتم؛ عکسی که شبه عروسیمون رو دیوار نشیمن نظرمو جلب کرده بود از رو دیوار برداشتمو گذاشتم رو صندلیه رو به روییم...
شمعارو روشن کردمو خواستم خودم برای آرادم آرزو کنم....
چشمامو بستم و دو قطره اشک از چشمام افتاد؛ چونم لرزید و زیر لب گفتم:_ خدایا منو آرادو برگردون پیش هم؛ حتی اگه لازمه جونمو بگیر...
تا اومدم فوت کنم تلفنم زنگ خورد؛ نگاهی به صفحه کردم؛ فرزاد بود حس خوبی به فرزاد داشتم برام کم از کیارش نبود لبخندی زدمو جواب دادم که صدای پر انرژیش پیچید تو گوشی:
__گیسو درو باز کن منو عرفان پشت دریم...
باشه ای گفتم و درو باز کردم؛ دوییدم تو اتاقو لباسمو عوض کردم؛ تیپ یه دست مشکی زدمو رفتم بیرون؛
romangram.com | @romangram_com