#خیس_مثل_باران_پارت_234

_چییییییی؟؟؟

__وا چرا داد میزنی؟

_ تا کی میمونن؟

__یه ماهی میمونن رفتن برای مزون لباس بیارن

_مزون داداشت؟

پوفی کشیدو گفت:_ بهتره بگی مزون زن داداشم به زور همرو با خودش برد کیش

__تو چرا نرفتی؟ تنها نمیترسی؟

_نه بابا همش خوابم؛ منم که میدونی سفید پوستم مثله خودت؛ تو هوای گرم پوستم میسوزه؛ بعدشم هیچ از سحر خوشم نمیاد که بخوام باهاش برم سفر...

__بابا خواهر شوههرررر

_بیخیال تو چه خبر؟ راستی چیشد یادی از من کردی بی معرفت؟

__راستش یه خواهشی ازت داشتم..

خندیدو گفت:_ پس بگو چرا زنگ زدی..

__ساراااااااا

_غلط کردم؛ جانم بگو

__میای یه هفته بریم شمال؟

_برای چی؟

تمام جریانو براش گفتمو اونم گفت تا نیم ساعت دیگه خبرم میکنه...

عرفان با بابا شهاب تماس گرفتو اونام خیلی راحت قبول کردنو گفتن برای گیسو اینجوری بهتره؛ با استرس داشتم پا میکوبیدم رو زمین که گوشیم زنگ خورد؛ چون رو میز بود دسترسیه فرزاد بهش بیشتر بود؛ گوشیو برداشتو خواست بده به من که یه دفعه رو صفحه ی گوشی مات موند....

دهنش یه متر باز مونده بودو صورتش به قرمزی میزد با ترس رفتم سمتشو گوشیو ازش گرفتم سارا بود؛ وا چرا اینجوری شد...

romangram.com | @romangram_com