#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_314

با قیافه ی مضطربش چشمی گفت و رفت توی آشپز خونه
دستمو پشت کمر هانا گذاشتم و به جلو هدایتش کردم


با چشمای خیس و قیافه ی ناراحتش نگام کرد
_نگران نباش عزیزم... بیا بشین رو کاناپه حالت جا بیاد رنگ به رو نداری
هر چند خودمم حال مساعدی نداشتم ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم تا بتونم هانا
رو آروم کنم و تکیه گاهش باشم الآن همه چشم و امیدش به من بود
دلم میخواست هرکاری کنم تا فقط هانا رو ناراحت نبینم
مارتین رو که دیگه گریش بند اومده بود رو ازش گرفتم و خودشو هم روی کاناپه نشوندم
طیبه خانم با یه لیوان شربت اومد وداد دست هانا


_بخور مادر.. رنگت پریده دخترم
لیوان رواز دستش گرفت و یکم ازش خورد
_کامل تعریف کن ببینم چی گفت؟ گوشیتو بده ببینم چی فرستاده
با دست به میز روبه رو اشاره کرد، گوشیش اونجا بود، سریع نیم خیز شدم و برش داشتم
و همینجور که توشو میگشتم گفتم:
_زنگ هم زد؟


با همون صدای گرفتش گفت:
_اره... اول توی تلگرام چند عکس و یه فیلم فرستادبعد دو مین زنگ زد.
رفتم توی تلگرام و اولین مکالمش رو نگاه کردم. چند تا عکس ازمنو هانابود که چندجا با

romangram.com | @romangram_com