#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_261

خودش هم پشت میزش نشست
سرگرد_خب چی شد یادی از ما کردی؟
_ میخوام شکایت کنم. اومدم کمکم کنین اگه امکان داره
_از چه کسی؟
_ نسترن مقیمی
_خب بگو ببینم چیکار کرده؟


هوووف از کجا شروع کنم. گفتنش یکم سخت بود بخصوص اینکه هامون و هیراد هم
خیره شده بودن بهم و میدونم خیلی غیرتین، و روی هانا هم حساسن،
نمیدونم چه عکس العملی بعدش نشون میدن. لب تر کردم و بلاخره به حرف اومدم
_عمو فقط خیالم راحت باشه کسی نمی فهمه؟
_مطمئن باش
_حتی بابام؟
_هیچ کس حتی بابات.. خیالت راحت


از اول شروع کردم به توضیح دادن
_ خب همه چی از ترم اولی که دانشگاه رفتیم شروع شد. واسه ی یه پروژه پنج نفرمون
توی یه تیم بودیم و دوستی پنج تامون از اونجا شروع شد. منو هانا خانومم و نسترن و علی و
بابک. خیلی باهم صمیمی شدیم. هانا و نسترن هم خیلی به هم نزدیک بودن.
گذشت تا پارسال شب تولد من ، یعنی بعد دوسال، دوستی، سوپرایزم کرده بودن و برام
جشن گرفته بودن. آخر شب یکی یکی رفتن و ما پنج تا موندیم.
نسترن پاشد آبمیوه برامون اورد و ماهم خوردیم. فقط یادمه پسرا رفتن خونه هاشون و

romangram.com | @romangram_com