#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_260


و خودم پیاده شدمو منتظرشون موندم...
بعد از پیاده شدنشون دزدگیر ماشینو زدم و وارد کلانتری شدم. راه رو بلد بودم و مستقیم
رفتم سمت اتاقش
منشیش گفت:
_بفرمایید
_سرگرد باقری هستند؟
_بله
_ بگید میلاد مهدوی اومده کار واجب داره
_چند لحظه صبر کنید


و رفت داخل. بعد از دقایقی بیرون اومد و گفت که می تونیم بریم داخل.
سرگرد یوسف باقری دوست بچگیه بابا بود و زیاد رفتوآمد میکردیم
سه تایی داخل شدیم. با دیدنم لبخندی هر چند جدی زد و بلند شد
_سلام پسرم خوش اومدی
باهاش دست دادم وگفتم:
_سلام عمو جان خوبین؟
_ خوبم ممنون
اشاره ای به پسرا کردم
_هامون و هیراد برادرای خانومم هستن


با اونا هم دست داد و بعد تعارف کرد بشینیم

romangram.com | @romangram_com