#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_259

با تعجب نگاهم میکردن
بابا_وایسین منم بیام حسابشون رو بزارم کف دستشون.
_نه بابا خودمون میریم. یه شکایته دیگه
و بعد به سمت در رفتم و به اون دوتام اشاره کردم بیان بیرون


_ مواظب زنم باشین تا بیام
اینو گفتمو بیرون رفتیم. همین که در اتاق رو بستم با اخم هاشون مواجه شدم
_چی میبافی برا خودت؟
_اگه میشه حرف نزنین و باهام بیایین
البته اگه میخوایین حقیقتو بدونین
بدون حرف و با حفظ همون اخما و صورت های خشنشون دنبالم اومدن. سوارماشین من
شدیم
اول رفتم خونه و لباس های خونیمو عوض کردم. کثافتا آش ولاشم کرده بودند.


بعد از برداشتن لپ تاپم بیرون زدیم و به سمت مقصد مورد نظرم روندم
با توقف شدن ماشین متعجب نگام کردن
_پیاده شین
هامون_ خل شدی؟ چرا اومدی کلانتری
_ میخوام شکایت کنم
هیراد_ از کی؟
_بیایین میفهمین


romangram.com | @romangram_com