#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_258

چیزی نگفت. صدای نفس عمیقی که کشید رو حس کردم. بازم در اتاق باز شد و پرستاره
داخل شد
بر خرمگس معرکه لعنت
داشتیم به جاهای خوبی می رسیدیما
عقب کشیدم و مظلوم نگاهشون کردم
با لبخند مرموزی مارتین و بغل کردو بیرون رفت.
همین که خواستم نفسه راحتی بکشم دوباره در باز شد و خانواده هامون داخل شدن. اول
از همه خاله مریم بود
_ وای مامانم چی شدی یهو؟ هفت ماهه زایمان کردی؟پسرت خوبه؟ خودت چی؟


هانا_ اروم مامان خوبیم نگران نباش. گل پسرمم سالمه
همه اظهار نگرانی کردن و بعد از شنیدن خبر سلامتی مادرو پسر خیالشون راحت شد و
تبریک گفتن.
یهو مامانم پرسید:
_چرا زود زایمان کرده؟ اصلا چرا شما سه تا این شکلین؟ نکنه دعوا کردین
بعد که انگار تازه نگاهشون به من و هامون وهیراد که دم در مونده بودند افتاده بود با
کنجکاوی نگاه ما سه تا میکردن.
ساکت مونده بودیم و من به این فکر میکردم که
چه جوابی بدم که یهو ذهنم جرقه زد


_چهارتایی بیرون بودیم و قدم میزدیم که با چندتا پسر دعوامون شد. پلیس اونا رو برد .
الانم ما سه تا بریم دنبال کارامون تا شکایت کنیم

romangram.com | @romangram_com