#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_262

دخترا هم رفتن بالا تو اتاق من تا وسیله هاشونو بردارن و دیگه هیچ.....
بعد اون هیچی یادم نیس...


نیم نگاهی به چهره ی متفکرشون انداختم و باز ادامه دادم
_صبح با صدای جیغی بیدار شدم . هانا بود که داد میزد و فحشم میداد
از یه طرف هیچی یادم نمی اومد و از طرفی هم خب... توی وضعیت نرمالی نبودیم...اممم...
خب بگذریم از اینا...
چون اخرین نفر نسترن اونجا بود رفتیم پیشش تا ببینیم چی شده و خبر داره یه نه. آخه
نه من چیزی یادم بود نه هانا...بعد نسترن اعتراف کرد که کار اون بوده. میگفت از روز اول با نقشه
وارد زندگیه هانا شده
چون برادرش نادر عاشق هانا بوده وبعداز اینکه دست رد به سینش خورده بوده خودکشی
میکنه و نسترنم به فکر انتقام میوفته
با داد پسرا حرفمو قطع کردم
_چی میگی میلاد؟


_با خواهرم چیکار کردین؟
_چه غلطی کرده بی همه چیز؟
به حرف اومدم
_میگم که منم یادم نمی اومد... بزارین حرفمو بزنم
سرگرد آرومشون کرد و من دوباره به حرف اومدم
_ قرص خورمون کرده بود و ...وماهم، خب، چیزی یادمون نبود


romangram.com | @romangram_com