#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_230

_هیچی تو ذهنتون هم نیس؟


_خب من اسم راما رو دوس دارم ولی نمیدونم نظر میلاد چیه؟
متعجب و با چشمای گرد گفت:
_یعنی بعد ماه و خورده ای هنوز درباره ی اسمش حرف نزدید؟ مگه میشه؟
خندیدم
_فعلا که شده. حالا بیا بریم بالا
از آشپز خونه بیرون اومدیم و قصد بالا رفتن پله ها رو کردیم. میلاد داشت فوتبال میدید


سلانه سلانه پله ها رو طی کردم.
در اتاق بچه رو باز کردم و تعارف کردم بره تو. اتاق کناریه مشترک خودمون بود.
بعد زایمانم باز میمونیم اینجا
اخه هم بزرگتر و قشنگ تره هم مجهز تره و سرویس بهداشتی هم توی اتاق هست، و منم
بر عکس اون اوایل که ازش بدم می اومد و یه جورایی ازش ترس داشتم، ولی الان ازش خوشم
میاد...
خودمم وارد اتاق آبی رنگ پسرم شدم.
انقدر قشنگ دیزاین شده بود که هر چشمی رو به خودش خیره میکرد


میلاد روی چیزای مربوط به پسرمون خیلی حساسیت نشون میداد و یکی از بهترین طراح
هارو برای دکور اینجا استخدام کرده بود
مینا رفت سمت کمد لباس هاش و باذوق یکی یکی لباس هارو درمی آورد و نگاه میکرد.

romangram.com | @romangram_com