#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_229

کلا مهربونی توی خونشون بود و من هیچ بدی تا حالا ازشون ندیدم
حتی عمو محسن هم با اینکه ما ازش کوچیک تریم زنگ زد و ابراز پشیمونی کرد ولی
خب منم دلگیر بودم


بیشتر هم از اینکه دیشب با میلاد تندی کردند بود
هم حرفای باباش هم سیلیه عمه
حالا اونی که من زدمش بماند
برای همین نخواستم امشب برم خونشون و با میلاد بحثم شد.
ترجیح دادم چند روز بگذره
از طرفی هم میترسیدم منو مقصر بدونن، هم توقع داشتم ازم دفاع کنن
ولی فقط میلاد و مینا بودن
البته همین که میلاد حمایتم میکنه برام کافیه
اینو تا الان متوجه شدم که بخاطر من توی روی دنیا هم می ایسته و برام سینه سپر میکنه


همین حمایتاش منو عاشق تر میکنه
_هانا؟
_جانم؟
_ظرفا تموم شد اگه خوابت نمیاد بریم اتاق بچه چیزاشو نگاه کنیم؟
با اینکه کمی خسته بودم ولی گفتم:
_باشه عزیزم بریم
_هنوز اسم انتخاب نکردین؟
_نه

romangram.com | @romangram_com